7 ـ انديشيده گام برداريم تا اشتباهات تكرار نشوند

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

آزادي ، گرچه كوتاه هنگام ، جانفزا و دلگشاست ، و چه خجسته هنگامي بود كه همه ـ پير و جوان ، مرد و زن ـ فرصت چشيدنش را يافتند. جوانان كه چنين دوره اي را بچشم نديده بودند اكنون دريافته اند كه با يگانگي (اتحاد) چه كارهاي بزرگي مي توان كرد و چه طلسم ها كه بياري آن توانند شكست.

 

بيراهي حكومت ملايان و ستمهايي كه به مردم روا مي دارند جاي گفتگو باز نگذارده. اينست اعتراض به دولت جاي ايراد نيست. ليكن دربارة جنبش مردم ، ما را سخناني هست كه مي بايد با هم ميهنانمان درميان گزاريم.

 

اين بس روشنست كه در هركاري نخست بايد انديشيد و سپس بكار پرداخت و هر كاري برنامه اي ميخواهد. در گفتار همه اين را مي پذيرند ولي گاه ديده مي شود كه در كردار از سر احساسات و دستپاچگي بوارونة آن رفتار مي كنند.

 

سي سال بيشتر ، در سالهاي پاياني حكومت خودكامة محمدرضاشاه كه مردمِ خاموش و لب فروبستة ايران جنبشي نموده و فرياد ستمديدگي و آواي آزاديخواهي سر دادند اوضاع كمابيش به حال امروزي مي مانست. زيرا در اندك زماني ناله ها و همهمه ها بلند گرديد و فريادهايي گرديد كه از هر گوشة كشور بگوش ميرسيد. شاه ناچار گرديد دست از زمختي بردارد و گامي از خودكامگي پس نشسته نويد دموكراسي داد و در سخناني نرمخويانه « صداي انقلابتان را شنيدم» گفت. ليكن مردم به اين سخنان گوش ندادند و دست از كارها كشيده از فرمان دولت سر پيچيدند و كار او را به بن بست كشاندند. شاه ناچار شد از كشور بيرون رود و كارها را به نخست وزير بختيار و شوراي سلطنت بسپارد ولي در كمتر از يك ماه شيرازة حكومت او از هم گسيخت و مردم كارها را بدست گرفتند و سپس بهار آزادي سال 58 فرارسيد. با همة اميدهايي كه در بهار 58 در دلهاي آزاديخواهان مي بود در كمتر از سه سال كارها از دست مردمِ بپاخاسته و آزاديخواهان بيرون شد و بچنگ دسته اي افتاد كه تاكنون بيشتر كارها را آنچنانكه مي خواسته پيش برده و كنون هم بر سر كارند.

 

ولي تودة مردم به چه نتيجه اي رسيد؟ آيا ساماني يافت؟! آيا از گرفتاريها رها گرديد؟! آيا شاهي و شاهنشاهي از كشور رخت بربست؟! آري شاه رفت ولي آيا شاهي هم رفت؟! آيا اينكه امروز سايه اش بر سر مردم سنگيني مي كند گونه اي از پادشاهي نيست؟! آيا نميتوان گفت : "مردم از چاله اي درآمده بچالة ژرف ديگري در غلتيده اند." ؟!.. آيا اين بود خواست و آرزوي آزاديخواهان؟! جلوي چشم آزاديخواهاني كه ده ها سال انديشة برانداختن حكومت شاه در سر مي پروراندند و بكوششهايي نيز برخاسته بودند و هم جلوي چشم مردمِ بپا خاسته ، كارها چنان پيش رفت تا همگي از دست ايشان بيكباره درآمد و نوميدي و اندوه دلها را فراگرفت. سرانجام اين تنها عاميان بودند كه از رسيدن به « خواست خود» شادمان گرديدند ـ نه خواستي كه خود در دل داشتند بلكه خواستي كه بي آنكه بفهمند و بدانند به دلهاشان انداخته بودند. آيا اين ننگ آور نيست؟!..

 

آن انبوه ميليوني كه فرياد « جمهوري اسلامي» سر داده بود جمهوري چه مي دانست؟ ، از اسلام هم همينكه سينه زني و زنجير زني براه باشد و بتواند بزيارت برود يا مسجد كويش پر از جمعيت باشد و بحسين گريه هاي پرآب كند و به محمد و آل او صلواتهاي بلند بفرستد ، خواست خود را رسيده مي ديد.

 

بدينسان كفة اين دسته از مردم و خواستهاي بي ارجشان سنگيني كرد و توانستند همچشمان خود را از ميدان بيرون كنند. كارها بدست كساني افتاد كه بر دلهاي تودة طوطي صفت فرمانروايي داشتند : همينكه پيشوايانشان امروز مي گفتند بايد جمهوري اسلامي باشد فردا طوطي صفتان نينديشيده و نسنجيده همان را در راه پيماييها مي سرودند. روز ديگر مي گفتند : زنان بي حجاب بيرون نتوانند آيند. فردايش دو كرور مردم بجان زنان روباز مي افتادند. امروز گفته ميشد : " بشكنيد اين قلمها را " باز مي ديدي فردا دفتر روزنامه ها به تاراج ميرفت و كتابفروشيها به آتش كشيده ميشد. بدينسان اين لشكر نادانان بود كه ميدان را به آزاديخواهان تنگ گردانيد و هم آنان سررشتة كارها را كه دور نبود از دست پيشوايانشان درآيد نگاه داشتند.

 

جا دارد افسانه اي را بازگوييم كه دربارة يك سرزمين و دو مدعيِ فرمانروايي و كشاكشهاشان سروده اند.

 

گفته شده بازرگاني از پايتخت فرمانرواي يكم به شهر و پايتخت فرمانرواي ديگری سفر كرده و در آنجا يكي از شتران خود را گم مي كند. اينست پرسان و جويان به خيمه گاه فرمانروا رسيده از گم شدن شتر خود مي گويد. فرمانروا از نشانيهاي شتر مي پرسد. بازرگان مي گويد : گمشده ام شتر نر سفيد رنگي است كه كجاوه اي از چوب سياه بر پشت دارد. فرمانروا مي گويد : "شتري يافت شده و به اينجا آورده اند ولي آنكه نشانيهايش دادي نيست ، برويم و يكبار هم باهم ببينيم". سپس همراه بازرگان و چند تني از گماشتگان بر سر شتر مي روند. بازرگان شتر و كجاوه را ديده و شناخته ، اينست رو به فرمانروا نموده مي گويد : اين همان شتر منست. آنگاه فرمانروا نگاههاي ناباورانه اي به بازرگان انداخته از يكايك گماشتگانش مي پرسد : آيا اين شتر نرست؟ ، آيا سفيدست؟ ، آيا اين كجاوه سياه رنگست؟. ايشان نيز به همة پرسشها يكايك « نه» مي گويند.

 

فرمانروا بازرگان را كه شگفت زده شده بود و نمي دانست چه بگويد به گوشه اي مي برد و ميگويد : من نيك مي دانم كه اين شتر ازآنِ توست. اين گماشتگانم را هم ديدي كه نه آنچيزي كه مي فهمند و مي بينند بلكه آن چيزي را كه من مي خواهم بزبان مي رانند. تو پس از انجام كارهايت به شهري كه از آن آمده اي بازخواهي گشت. شترت را بردار و برو و از زبان من به آن همشهري مدعي ات بگو من از اين جنس پيروان دو كرور در ركاب مي دارم. ديگر خود داند!

 

شيوه اي كه راهبران تودة عامي و نادان مردم در برابر آزاديخواهان پيش گرفتند به اين افسانه مي مانست جز اينكه ايشان به تهديد بسنده نكرده ، پيروي بي چون و چراي پيروان و ناداني و سبكمغزي ايشان را چماقي بر سر آزاديخواهان گرداندند. همان پيشوايان و كارگردانان دست بخون جوانان بسياري آلودند و پروندة سياه فراموش نشدني اي از خود بجا گذاردند.

 

در صد سال گذشته اين تودة انبوه مردم عامي در كارهاي سياسيِ چندي دست داشته و نادانسته و ناآگاهانه بسود اين يا آن دسته كوشش و از خود گذشتگي نموده و در رخدادها تأثير گذاشته.

 

نمي توان گفت كه ايران تنها از رهگذر اين گروه زيان ديده زيرا كم نبوده اند درسخواندگان و برجستگان توده كه جز سود خود نجسته و سود توده و كشور را فداي خواستها و آرزوهاي بي ارج خود كرده اند. با اينهمه اين پنديست كه از گذشته آموخته ايم : بايد هميشه پرواي مردم عامي را داشت و تا توان ايشان را از دژآگاهي ها و نادانيها رهانيد تا ابزار دست سياست بدخواهانة اين و آن نگردند. همچنانكه بايد مردان برجستة پاكدامن و دانشمندي را تربيت كرد تا كارهاي بزرگ بدست كاردانانِ بدخواه نيفتد.

 

اكنون سخن در آنست كه آزاديخواهان در جنبش سالهاي 56 ، 57 برنامه اي نداشتند و كوششهاي پيشين ايشان نيز به تربيت مردم و تغيير باورهاي آنان كمتر پروا كرده بود. هدفي كه ايشان دنبال مي كردند افسوسمندانه در برانداختن شاه خلاصه مي شد. زيرا خام انديشانه گمان ميكردند همة دشواريها و گرفتاريها از شاه و دربار اوست و بس. اينبود براي برانداختن شاه به چيزي جز برانگيختن احساسات مردم نياز نمي ديدند. اين جملة زبانزدي گرديده بود : " بگذار اين شاه برود همه چيز درست مي شود! "

 

بگذريم كه از اين برانگيختن احساسات دسته هاي ناپاك و همدست بيگانگان بيشتر سود مي بردند و همانا اينان بودند كه دروغها و سخنان گزافه آميزي را رواج دادند. سخناني كه از بس گفته شده بود در دلهاي ساده انديشان جا باز كرده بود و ايشان هم نادانسته كار بلندگوي آن ناپاكان را مي كردند. براي مثال اينكه شاه 24 ميليارد دلار دارايي دارد ، يا زندانيان سياسي ايران بيش از سي هزار تن مي باشند ، يا تجارت مواد مخدر در دست اشرف پهلوي است.

 

كوتاه سخن آنكه بيست و پنج سال خرده گيري از شاه و دشنام دادن و بدنام كردن او و خانواده اش ، « كوشش سياسي» نام گرفته بود. كسي هم نبود كه به اين وارونه كاري انتقادي كند. نتيجه را نوشتيم : همه دست بهم دادند و كوشيدند شاه را براندازند. البته در اين كار فيروزي بهرة ايشان شد. ولي خواست (هدف) اصلي در لابلاي كوششها گم شد. خواست مردم و آزاديخواهان بيگمان رفع دشواريها و گرفتاريها و براه پيشرفت افتادن اين مردم بود. ولي آيا باين آرزوي ديرينه رسيديم؟! البته كه نه! : " از كار وارونه نتيجة وارونه بدست آيد".

 

تا سال 63 يا 64 بسياري از حقوق مردم و حتا حق زنده ماندن قرباني شد تا هيئت حاكمه بتواند بر سر كار بماند. انبوهي از مردم از كردة خود پشيمان شده و آرزوي بازگشت سالهاي زمان شاه را مي كردند. اين آرزو و حس پشيماني هنوز هم درميان بزرگترها (پنجاه ساله ها و سالمندترها) ديده مي شود. آري هركسي بفراخور سنگيني خوابش ديرتر يا زودتر برمي خاست و خود را زيانديده و پشيمان مي يافت.

 

اينكه اين كوتاهي بگردن كيست بماند. آن جستارِ جداي ديگريست و جايش اينجا نيست. همين اندازه بدانيم كه سي و اند سال نگذشته همان اشتباهات در كار تكرار شدنست. باشد كه اين سخن به كساني گران افتد و به آساني نپذيرند ولي اين واقعيت دارد. زيرا در آن زمان آنچه به آن پروايي نمي شد اين بود كه خب ، پس از برافتادن شاه چه خواهد شد؟.

 

هرآينه بودند كساني كه به اين انديشيده و پاسخهاي تاريكي برايش تراشيده بودند : " بالاتر از سياهي رنگي نيست! بدتر از حكومت شاه كه نخواهد شد! "يا "يك حكومت دموكراتيك تشكيل خواهد شد و همة گروهها در آن شركت كرده و منطبق با اصول دموكراسي كشور را راه خواهند برد". يا آنكه :" احزابي با آرمانهاي گوناگون در صحنة سياسي نمايان شده و ميدان سرانجام به قويتران خواهد رسيد". البته هيچ گروهي خود را ناتوان نمي پنداشت و گمان داشت در صحنة سياسي خواهد ماند. ليكن همه ديدند كه آنچه پيش آمد از آرزوهاشان فرسنگها جدا افتاد.

 

آيا كوششهاي امروزي تكرار همان اشتباهات ويرانگر نيست؟!.. آيا كوشندگان سياسي جز برانگيختن احساسات مردم به برانداختن اين حكومت ، به سرانجام كوششهاشان نيز انديشيده اند؟! آيا برنامه اي براي آن زمان دارند؟! آيا براي همباور گردانيدن مردم با خود ، كوششي بكار بسته اند؟! آيا ايشان پاسخ : " سپس چه خواهد شد؟" را دارند؟! يا همان "بالاتر از سياهي رنگي نيست! " را در انديشه دارند؟!

 

ما اشتباه تكرار شده اي در تاريخ خود داريم كه مي بينيم براي چندمين بار در كار تكرار شدنست. اين اشتباه از يك گمراهي برخاسته كه گمان دارد يك دسته همين كه « قدرت» را بدست آورد « همه كاري» مي تواند بكند. در حاليكه چنين نيست و هرآينه به « هر كاري» توانا نيست! مثالش اينكه حكومت ملايان بيشترين كوشش را بكار بست كه زنان آنگونه كه او مي خواهد به خيابانها درآيند. آيا توانست؟!..

 

بدتر آنكه اين « قدرت» را تنها در اختياراتي كه آن جايگاه دارد مي بيند : قدرت يك دولت را در اختيارات او مي داند ، قدرت يك وزير را در اختيارات سپرده باو مي بيند و همچنان ديگران. در حاليكه قدرت بجز بزرگيِ اختيارات به كساني كه « مخاطب» اين جايگاه هستند و چگونگي همبستگي ميان او با مخاطبانش نيز بستگي دارد. (« مخاطب» يك آموزگار شاگردانند ، مخاطب يك دولت مردمند ...)

 

پس از همة اينها اشتباه ديگري هم هست و آن اينكه « قدرت سياسي» جز با گسترش دايرة نفوذ بدست نميآيد و پس از بدست آمدن نگاه داري هم ميخواهد و اين همه نخواهد شد مگر آنكه به تودة انبوه پرداخته شود و بتوان دستة ارجداري از ايشان را با خود همباور گردانيد و همباور نگاه داشت.

 

چنانكه گفتيم اين گزافه انديشي دربارة نيرو يا قدرت در تاريخ ما چندين بار تكرار شده و چون در اينجا فرصت آن نيست براي آگاهي بيشتر ، شما را به گفتاري بنام دور از آزادگي مي خوانيم. ولي بايد دانست گفتارهايي كه از روزنامة پرچم و ديگر نوشته هاي احمد كسروي خواهيم آورد يكايك اين جستارها را بروشني خواهد آورد. ما اينجا ناچاريم بكوتاهي كوشيم.

 

اشتباه ديگري نيز در كار هست كه ناگزير از يادآوري آن مي باشيم. اين نكتة ارجداريست كه ما سرچشمة گرفتاريهاي خود را بدانيم. در زمان شاه ، سرچشمة همة گرفتاريها را از خود شاه و دربارش مي دانستيم. سپس در كار دريافتيم كه نچنانست. اكنون هم بسياري از كوشندگان همان اشتباه را تكرار مي كنند. زيرا به باور ايشان سرچشمة همة گرفتاريهاي ما از ملايان است.

 

با آنكه ما ملايان را سرچشمة بسياري از گرفتاريها و ناستودگيها مي دانيم ولي بايد دانست : نخست ، بسياري از كسان هستند كه آن دستار و عبا را بتن ندارند ولي در انديشه و باور كم از ملايان نيستند. اين دولت نيز نه تنها به ملايان بلكه به اينان هم تكيه دارد.

 

دوم ، مي پرسيم آيا ملا بخود بر سر كار مانده يا ماييم كه او را نگاه داشته ايم؟! بيگمان اگر مردم ملا را نگاه نمي داشتند ماندن او اينهمه ديرپا نمي بود. پس بايد سرچشمة گرفتاريها را در خود مردم جستجو كرد. اين جستار هم در گفتارهاي بعدي روشنتر خواهد شد.

 

سوم ، گاهي جز ملا به بسيجي و پاسدار و ديگران نيز اشاره هايي مي رود و ايشان بعنوان سرچشمه هاي گرفتاريها و شوربختيها شناسانده مي گردند. اين نيز راست نيست. آنها نيز از اين مردمند و اگر مردم « نيك» نگردند اميدي نيست كه بسيجي و پاسدار برود بهتر از او بيايد. در گفتاري كه همراه اين نوشته از پرچم خواهد آمد اين موضوع نيز روشني خواهد يافت.

 

پيش از آنكه دو گفتار ارجدار از پرچم را كه بستگي به اين موضوع دارد بياوريم بجاست كه شرحي دربارة مختاري و گروه 53 نفر بياوريم.

 

ركن الدين مختاري سرشهرباني (رئيس پليس) حكومت رضاشاه بود كه پس از پيشآمدهاي شهريور20 دستگير گرديد. مختاري متهم بود به سختگيريهاي ددمنشانه بزندانيان سياسي و شكنجه كردن ايشان. محاكمة او پنج ماه و اندي پس از نوشتن اين گفتار پرچم (كه خواهد آمد) برپاشد. در آن محاكمه كسروي عنوان وكيل تسخيري فرشچي نامي از همدستان مختاري را داشت. در روز آخر ، وكالت تسخيري مختاري را نيز به كسروي مي دهند. با توجه به انديشة كسروي دربارة كارهاي رضاشاه و تحريك احساسات مردم عليه رضاشاه و حكومت او در آن روزها و نوشته هاي پرچم اين گمان پيش مي آيد كه تعيين شدن كسروي بعنوان وكيل تسخيري مختاري دسيسه اي براي كاستن از خوشنامي كسروي بوده.

 

كسروي اين را برو نمي آورد و از جلسات آن دادگاه بيشترين بهره را در جهت شناساندن علتهاي پيدايش ديكتاتوري در ايران و نام بردن از مقصرين دولتهاي پيشين و دفاع از تاريخ ايران مي جويد.

 

صورت دفاعيات كسروي در دادگاه مختاري و پزشك احمدي ، از ارزشمندترين كارهاي قضايي اوست و در يك كتاب گرد آمده.

 

« گروه 53 نفر» عنوان گروهيست كه شادروان دكتر تقي اراني در تهران پايه گزاري كرده بود. اين گروه جز برپا كردن بحثهايي در پيرامون ماديگري و سوسياليسم هنوز هيچ « كوشش سياسي مؤثري» نكرده بودند كه در سال 1316 دستگير شده و سال بعد محاكمه گرديدند. اعضاي آن بيشتر دانشجو ، استاد دانشگاه و از برجستگان توده بودند. شادروان اراني در اين هنگام 36 ساله و استاد فيزيك دانشگاه تهران مي بود. اراني در پايان اين محاكمات سفارشي به ده سال زندان محكوم ولي افسوسمندانه شانزده ماه بعد در بيمارستان زندان درگذشت.

 

همراهان او در زندان ماندند و پس از پيشآمدهاي شهريور1320 از زندان رها گرديدند. هستة مركزي حزب توده بيشتر از همين همراهان دكتر بود. احمد كسروي كه در آنهنگام بجز راهبري ماهنامة پيمان به پيشة وكالت نيز سرگرم بود در محاكمات سال 1317 دفاع چشمگيري از متهمان كرد.

 

آقاي صدرالاشرافي از زبان ايرج اسكندري كه از وكلاي دادگاه 53 نفر بوده چنين مي نويسد :

 

من خودم دفاع حقوقي و قضائي كردم ولي كسروي نه تنها از [محمد]شورشيان كه از كل جريان 53 نفر دفاع اصولي و جمعي حقوقي كرد.

 

آقاي صدرالاشرافي مي افزايد :

 

در جلد اول كتاب سه جلدي انور خامه اي به نام « پنجاه نفر و سه نفر» نيز جريان اين محاكمه به كوتاهي ذكر شده... وي دفاع كسروي را از كل 53 نفر نه تنها محمد شورشيان چينن ذكر كرده است: " اينها شبيه در آورده بودند. اينها حزب نداشتند. حزب بازي كرده بودند ... اينها بزهكارند اما بدگهر نيستند ... اينها را بايد گوشمالي داد نه كيفر ... به همين اندازه كه زندان كشيده اند بسنده كرد." ...

 

مرحوم اسكندري گفت : "در آن زمان كه نفس كشيدن جز با اجازة رضا شاه ممنوع بود شجاعت فوق العاده اي لازم بود تا وكيلي از اولين فرد دستگير شدة پنجاه و سه نفر يعني شورشيان دفاع اصولي و جمعي به عمل آورد. به نظر مرحوم اسكندري ... رضا شاه از همان اول مسئله را مهم نگرفت بعد از محاكمه نيز با توجه به دفاع اصولي كسروي « به سبب شناختي كه رضا شاه از او داشت» و برخلاف درخواست كاسه ليسان و بزرگ نمائي هاي شهرباني كه مي خواست « دستگيري شبكه كمونيستي خطرناكي» را براي رضا شاه جلوه گر سازد ، رضاه شاه در جواب قرباني كردن چند تن از آنان براي عبرت سايرين گفته بود : " چند معلم (روشنفكر) كه اين همه هاي و هوي لازم ندارد". [خاطره اي از زنده ياد سيد احمد كسروي تبريزي ـ پايگاه اينترنتي]

 

 

اين دفاعيات كسروي كه جزو افتخارات اوست در كتاب ده سال در عدلية او نيامده. علت اين كاستي را ميتوان در پيشگفتار همان كتاب سراغ گرفت :

 

"... باشد كه كساني پندارند كه چون نويسنده خودم بوده ام چيزهايي افزوده و يا بداستان رنگ و روي فزونتر داده ام. مي بايد بگويم بوارونة آن كار كرده ام. چون نويسنده خودم بوده ام براي آنكه خودستايي نباشد چيزهايي را كاسته ام و در ستودن هر داستاني كوشيده ام كه رنگ و رويش كمتر باشد كه فزونتر نباشد. بسياري از داستانها را ناگفته گزارده ام. ..."

 

پايگاه

 

 

 

آنانكه از مشروطه دلسردي مي نمايند چه دليلي دارند؟.

 

كسانيكه از مشروطه يا دموكراسي دلسردي ميكنند من تاكنون دليلي از آنان نشنيده ام. گاهي جمله هايي ميگويند كه ببهانه شبيه تر است تا بدليل خردمندانه.

 

مثلاً برخي مي گويند : مشروطه يا دموكراسي كهنه شده. ولي اين سخن بسيار بيپاست و « حقايق» هيچگاه كهنه نگردد.

 

اساساً در اين زمينه كه ماييم و سخن از آسايش زندگاني ميرانيم و به پيشرفت كار توده ميكوشيم جايي براي گفتگو از كهنگي و تازگي نيست. آن در تفنن و بازي و خود آرائيست كه دربند كهنگي يا تازگي باشند. آن بچگانند كه يك بازيچه را با خواهش و پافشاري خواهند و چون گرفتند و زماني بازي كردند ديگر نپسندند و دور اندازند ، آن زنانند كه رختي را با شوق و آرزوي بسيار بدست آورند ولي چون چند بار بتن كردند دلسرد گرديده بكنار گزارند.

 

اين زندگاني يكتوده را بازيچه گرفتن است كه كسي تنها بنام كهنگي از يك حقايقي دلسردي نمايد. اين خود نشان هوسبازيست. اين خود دليلست كه آنكسان از گفتار و رفتار خود نتيجه نميخواهند و از روي فهم و انديشه سخن نميرانند.

 

يك چيز بدي در ايران گوش بسوي اروپا تيز كردنست. يكچيزي را همينكه از اروپا ميشنوند دل بآن ميبازند و بي آنكه به كنهش رسند و نيك فهمند هواخواه آن ميگردند. در اين زمينه نيز همينكه شنيده اند كه برخي كشورهاي اروپا از دموكراسي صرفنظر كرده و يك راه ديكتاتوري پيش گرفته اند بي آنكه انگيزه و سرچشمة آنرا بدانند و يا از نيك و بدش آگاه گردند ، دل ميبازند و با يك بيباكي مي نشينند و دلسردي از مشروطه مينمايند و چون هيچ دليلي ندارند چنين بهانه مي آورند :

 

« دموكراسي كهنه شده». تو گويي گفتگو از رخت و كلاهست كه چنين پاسخي ميدهند.

 

شگفتتر آنكه چون بدينسان از پاسخ در ميمانند مي گويند : « جلو فكر جوانان را نبايد گرفت». ميگويم : ما جلو انديشة شما را نميگيريم ، جلو هوسبازيها را ميگيريم. شما اگر از روي انديشه يك چيزهايي پيدا كرده ايد، با دليل بگوييد تا ما نيز بدانيم. گفتگو در اينجاست كه شما بجاي دليل كهنگي و تازگي را بهانه مي آوريد.

 

يك غفلت ديگر اين كسان آنست كه دربند همراهي توده نميباشند. يك راهيكه براي زندگاني توده برگزيده ميشود بايد كوشيد و همة توده را از آن آگاه گردانيد و همه را خواهان و هوادار آن ساخت. در يك توده بايد انديشه ها يكي باشد. بايد همگي افراد توده براه زندگاني خود علاقه مند گردند. آنان اين را هيچ نمي انديشند و هيچ درپي اين نيستند.

 

سي و شش سالست مشروطه در ايران برپا گرديده و در اين مدت متمادي هنوز بيشتر مردم آشنا بآن نشده اند و معنايش را نميدانند ، اينان ميخواهند يك چيزهاي تازه اي بجاي آن گزارده شود.

 

برخي از آنان در برابر اين خرده گيري بهانه آورده چنين ميگويند : « هر توده اي را يك دستة منوري [امروز روشنفكر گفته مي شود] از ايشان اداره كند. لازم نيست كه همگي افراد همه چيز را بدانند». ولي اين سخن نيز بسيار خامست.

 

از يك توده اگر مقصود پيشرفت و نيرومنديست ، بايد كوشيد و همة افراد را از حقايق زندگاني آگاه گردانيد چيزي كه هست چون مردم يكسان آفريده نشده اند ، ناگزير از ميان همة افراد كساني پيدا شده و بديگران پيشي جسته و رشتة كارها را در دست گيرند. اينست آنچه هميشه در جهان بوده و در توده هاي اروپايي امروز هست.

 

اينكه يكدسته تنها خود آگاه باشند و توده را در پشت سرخود نادان و ناآگاه گزارند يك چيز غلطيست كه هيچ باخردي آنرا نتواند پذيرفت از چنين كاري جز درماندگي نتيجه اي نتوانيد برداشت.

 

درد اينجاست كه شما نمي انديشيد وگرنه موضوع بسيار روشن و آسانست. چنين گيريم كه شما يك راه تازه اي « جز از راه مشروطه» پذيرفته ايد. در جاييكه توده با شما همراه نيست چه نتيجه اي توانيد برداشت؟!.

 

شما ميگوييد : بايد قدرت پيدا كرد و مردم را راه برد ، هيچ نمي گوييد كه قدرت را چگونه پيدا خواهيد كرد؟.. با چه نيرويي بتوده چيره توانيد گشت تا بگفتة خودتان آنان را اداره كنيد؟!..

 

هيچ نمي انديشيد كه پيدا كردن قدرت بسته بآنست كه شما حقايقي را دنبال كنيد و همانها را در توده رواج داده همدستان تهيه نماييد.

 

من از اين مرحله نيز مي گذرم. چنين فرض كنيد كه قدرت نيز يافته و سررشتة كارها را بدست گرفته ايد با يك توده اي كه با شما هم انديشه نيستند و علاقه بشما ندارند چه فيروزي اي توانيد يافت؟!..

 

برخي نيز بهانة ديگري آورده مي گويند : در اين سي سال آزموده شده اين مردم لايق مشروطه نيستند بايد اينها را با مشت راه برد.

 

من نميدانم از كجا چنين چيزي آزموده شده؟!.. حوادث اين سي سال را ما نيك ميدانيم كدام يكي اين را ميرساند؟!.. در اين سي سال كي مشروطه براه افتاد تا دانسته شود مردم شايسته نيستند؟ در سي سال هنوز بيشتر مردم معني مشروطه را ندانسته اند. هنوز يك تبدلي در انديشة تودة انبوه پيدا نشده. هنوز يك گامي در اين راه برداشته نشده. پس چگونه آزموده گرديده كه مردم لايق مشروطه نيستند؟!..

 

اگر مردم لايق مشروطه نيستند بايد كوشيد لايقشان گردانيد ، نه آنكه از مشروطه يا سررشته داري توده كه بهترين راه فرمانرواييست چشم پوشيد. يكدسته اگر پيشرفت توده و سرفرازي آنرا مي خواهند بايد بكوشند و آنان را بپاية ديگر توده هاي آزاد و سرفراز جهان رسانند. نه اينكه خود انديشه هاي دوري را گيرند و توده را بيكبار فراموش كنند.

 

نيروي كشور از تودة انبوه برميخيزد. آبادي كشور از ايشانست. بايد بيش از همه دربند آنان بود. بايد در راه پيشرفت هميشه آنانرا در پشت سر داشت.

 

كساني كه بتوده بي پروايي مينمايند ، و خود چند سخني فرا گرفته از توده دور مي افتند ، داستان آنان داستان آن دسته سپاهيان ناآزموده است كه چنين دانند هرچه جلو باز است بايد پيش رفت و اين ندانند كه هميشه بايد پشت سر را نگه داشت و از مركز و بنه بسيار دور نشد.

 

(پرچم روزانه شمارة 8 سال يكم 3 شنبه 14 بهمن ماه 1320)

 

 

 

 

 

همگي از اين توده اند

 

ما ميگوييم : شما اگر ميخواهيد يك تودة سرفراز و نيكنامي باشيد و در جهان به آسايش و آزادي زندگي كنيد راهش آنست كه بكوشيد و نيك باشيد. مي گويم : از گله و ناله و فرياد نتيجه اي نتواند بود.

 

اين گفته هاي ما بكساني گران مي افتد و خوش نمي آيد. اينان ميخواهند كه هميشه گناه را بگردن ديگران اندازند و با ناله و زاري و بدگويي خشم خود را فرو نشانند و ديگر درپي چاره نباشند. ميخواهند ما نيز در پرچم موافق ميل ايشان تندي نويسيم و باين و آن تعرض كنيم. ميگويم : چنين كاري آسانست ولي نتيجه نخواهد داشت بايد كاري كرد كه باين دردها چاره شود.

 

ببينيد امروز همگي از وضع گذشته مي نالند ولي علت آنرا جستجو نميكنند و درپي اين نيستند كه ديگر آن وضع باز نگرد.

 

امروز در روزنامه ها يكرشته گفتارهايي دربارة زندان و شكنجه هاي آن نوشته ميشود. كساني كه گرفتار زندان بوده اند و آزاد گرديده اند آنچه را كه ديده و دانسته اند مينويسند و از مختاري رئيس پيشين شهرباني شكايتهاي بسيار ميكنند.

 

اينها همه راست است. مختاري نيز بيگفتگو گناهكار است و بايد بكيفر خود برسد. ولي من ميپرسم : مگر مختاري از آفريقا آمده بود؟! مگر از ميان همين مردم نبود؟!..

 

من مختاري را نمي شناسم و هيچگونه آميزش با او نداشته و يكبار هم او را نديده ام. ولي نيك ميدانم كه او نيز پيش از آنكه بآن مقام برسد همچون ديگران دم از وجدان ميزده و نيكي از خود نشان ميداده و از ستم و مردم آزاري نفرت مينموده. ولي چون بآن مقام رسيده از ضعف ننفس خودداري نتوانسته و خوي درندگي آشكار ساخته.

 

شكايت از بدرفتاري پاسبانان زندان ميشود ، اينها همه راستست. ولي آيا آن پاسبانان از كشور ديگري آورده شده؟!.. آيا از ميان همين توده برنخاسته؟!.. آنها همان كساني هستند كه مي آيند و مي نشينند و آنها نيز همان سخناني را كه بزبانهاست ميگويند. آنها نيز دم از نيكي ميزنند. چيزيكه هست چون ضعيف نفسند همين كه اختيار بدستشان مي افتد همچون درندة خونخواري گرديده آن دژ رفتاريها را ميكنند.

 

پس بدانيد توده آلوده است. بدانيد كه بايد بچارة اين توده كوشيد. چاره نيز همان است كه هركس نخست بخود پردازد و خود را آراسته گرداند.

 

داستان محاكمة 53 تن را در سه سال پيش خوانندگان فراموش نكرده اند. من در آن محاكمه كه بودم خدا ميداند آنروز يكي از روزهايي بود كه من پيش خود كوچك گرديدم : روز نخست كه 48 تن را آورده و در سالن فتحعليشاهي بروي نيمكتها نشانده و در پيرامونهاشان پاسبانان و ديده بانان گمارده بودند ، و از يكسو قاضيان و كاركنان دادگاه و از يكسو وكلاي مدافع ، براي محاكمه آماده ميشدند من نگاه ميكردم ديدم همة كسانيكه در اينجا هستند جز دربند خودنمايي نيستند. بهر يكي مينگريستم ميديدم گردن راست گرفته ، و سينه پيش آورده و با يك تفاخري ايستاده كه تو گويي يك فوج سربازند و شهري را فتح كرده اند. يا تو گويي اين 53 تن دشمنان قهاري بوده اند و اينان با دليري و زور بازو آنها را دستگير ساخته اند. يك نگاههاي خشم آلودي بسوي آنها مي انداختند كه بتصور نيآيد.

 

مخصوصاً مي نگريستم « داديار» كه در دست راست دادگاه بروي يك بلندي مي نشست يكتن ضباط در پشت سر او مي ايستاد كه پرونده ها را يكايك باو بدهد. همان ضباطِ هيچكاره چنان گردن مي افراشت و سينه جلو ميداد كه تماشا داشت.

 

دادستان كه يا از كمي نطق و بيان و يا بملاحظة ديگري خود بدادگاه نيامده دستيارش را فرستاده بود ، با اينهمه از خودنمايي باز نمانده پياپي مي آمد و ميرفت و دستورها ميداد و دخالتها ميكرد. اگر از يكايك كسان سخن رانم ماية رنجش خواهد بود.

 

بالاخره محاكمه آغاز يافت. « ادعانامه» خوانده شد. من نمي دانم آنرا كه تدوين كرده بود كه در مقدمه اش زور خود را بكار برده و چنين خواسته بود كه جرم را هرچه بزرگتر نشان دهد. از جمله عبارت « مقدمين بر عليه استقلال كشور» را بكار برده بود كه من همين را ايراد گرفته گفتم : " اقدام بر عليه استقلال كشور در قانون مادة جداگانه دارد كه شما در اين ادعانامه بآن استناد نكرده ايد و كيفر آن « اعدام» است كه شما نخواسته ايد. با اينحال چرا اين عبارت را گنجانيده ايد؟!.." از اينگونه ايرادهاي بسياري داشت.

 

محاكمه چند روز امتداد يافت. پس از بازپرسها و رسيدگيها نوبت دفاع بوكلاء رسيد. يكي از آنان كه اروپا ديده و در آنجا درس خوانده بود بجاي مدافعه از متهم بستايش از اروپا پرداخت و ايران و ايرانيان را نكوهش بسيار كرد. ديگري كه سفري باروپا كرده دو يا سه ماهي در شهرهاي آن گرديده بود او نيز سفر خود را گفت و داستاني از آنجا ياد كرد.

 

ديگري چون از دستة ديگري بود بمناسبت روز رمضان يك حديثي خواند و قدري موعظه كرد. همچنين هريكي بيش از همه خود را و دانش خود را نشان داد و جز دو سه تني بدفاع حسابي نپرداخت.

 

سپس نوبت دفاع بخود متهمان رسيد. دفاعهاي اينها شنيدني بود. هريكي بنوبت خود سخنان مغزداري گفتند و به بيگناهي خود دليلها ياد كردند. جز از دو يا سه تني كه بگفته هاي بيهوده اي پرداختند ديگران رفتار بسيار متيني كردند. يكدسته از شاگردان دانشكده ها تنها گناهشان آشنايي پيدا كردن با دكتر اراني و گوش دادن بسخنان او بود.

 

اينان با دليل بيگناهي خود را برخ دادگاه كشيدند ، و از سختيهاي زندان سخنها راندند ، و از بيتابي و ناآرامي مادران و خواهران خود شرحها سرودند. برخي از اينان چنان دفاع كردند و سخنان مؤثر گفتند كه بيشتر شنوندگان را بگريه انداختند.

 

بيگناهي اين دسته چندان روشن ، و اين دفاعهاشان چندان مؤثر بود كه من يقين داشتم اينها را رها خواهند كرد. ميدانستم محاكمه ساده نيست ، با اينحال گمان محكوميت به بيشتر از پانزده يا شانزده تن نميدادم مي گفتم : براي بازمانده چون هيچ عنواني نيست تبرئه خواهند كرد. ولي برخلاف اين تصور دو روز ديگر چون حكم دادند ديده شد بيش از دو تن را تبرئه نكرده اند.

 

كنون شما ببينيد آيا تنها مختاري گناهكار است؟!.. آيا آن قاضياني كه چنين رأيي داده اند گناهكار نيستند؟ آيا چه گناهي بدتر از اين كه كساني بروي ميز داوري نشينند ولي گوش بسفارش يا دستور ديگران دارند؟!..

 

از آنسوي مي پرسم : آيا اين قاضيان از حبشه آمده اند؟ آيا نه از ميان همين توده برخاسته ا

نویسنده : رضا فرهيزش بازدید : 21 تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت: 12:58
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :