8 ـ هيچگاه نبايد منتظر حوادث نشست

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

پس از جنگ دوم جهاني و بنياد يافتن سازمان ملل ، بارها به اين سازمان بيپروايي شده بود و اينبار اين نيز بي پروايي بزرگي به آن سازمان و همة جهانيان و نيز توهين به ايشان بود.

واكنش ايرانيان به اين لشكركشيها همه از يك جنس نبود. متأسفانه كساني اين را نه يك توهين بلكه فرصتي براي ناتوان ساختن « جمهوري اسلامي» دانسته خوشحاليها كردند.
 دستة ديگري به اين كار غربيان با خشم و گله گزاري نگريستند.

 

در هر حال ايرانيان در برابر اين رفتار غربيان آن حسي كه مي شايست و روا بود را از خود نشان ندادند. زيرا اين تهديدي در دو قدمي كشور ما بود (و هنوز هم هست) و هر خرد درستي حكم ميكند كه بايد بخود آمد و از گذشته پند گرفت و انديشيد كه چه بايد كرد تا به سرگذشت آنان دچار نشد. شادماني كردن در جاي خود ، روشنست كه خشم از خود نمودن و گله گزاري كردن هم دردي را درمان نمي كند.

 

با آنكه كمتر روزي ميشد كه خبر تركيدن بمبي يا زد و خورد مرگباري از اين دو كشور نيايد و سخن از جان باختن پنجاه شصت تن از مردم بيگناه كوچه و بازار نباشد ، و از آنسو يكي دو سال هم سخن از تهديدهاي نظامي همان كشورها به ايران درميان بود ، با اينهمه در كشور ما رفتاري كه نشان از بخود آمدن و پند گرفتن باشد ديده نشد.

 

اين تنها در برابر لشكركشي غربيان به عراق و افغانستان و ناآراميهاي پاكستان نبود ، در ديگر هنگامها نيز يك بي پروايي بيمناكي در مردم ديده مي شود. براي ما اينها عادي مي نمايد ولي همان عادي بودن خود درد است. اين نه تنها درد است ، خود نشان « بيدردي» است. اين نشان نوميدي است. آيا اين ننگ آور نيست كه ايرانيان بجاي آنكه دست بهم دهند و چارة گرفتاريهاي خود كنند چشم به اين كشور و آن كشور بيگانه بدوزند و نيكروزي خود را از ايشان انتظار دارند؟!..

 

اين سخن از نبود يگانگي دارد. اين سخن از نبود يك « آرمان مشترك» در اين كشور دارد. اين نشان از پراكندگي مردم از يكديگر دارد و آن خود نشاندهندة پراكندگي انديشه ها و هدفهاي مردمست و بايد دانست : "پراكندگي مرگست".

 

اينها بايد ما را وادارد كه بخود آييم و هرچه زودتر درپي چارة دردهامان باشيم. انكار گرفتاريها و آلودگيهاي توده كار را دشوارتر و خطر را نزديكتر مي گرداند.

 

در اين زمينه است كه سه گفتار از پرچم را برگزيده و اينجا آورده ايم. اينها دنبالة همان گفتارهاي پيشين در زمينة نيك گرديدن توده است. پس از اين باز هم گفتارهاي ديگري از پرچم خواهيم آورد تا اين جستارها روشنتر گردد. [پايگاه]

 

بايد نيكان جدا گردند

 

براي نيكي يك توده گذشته از آنكه بايد نيك و بد دانسته شود و آنگاه هركسي بخود پردازد ، يك شرط بزرگ ديگر اينست كه بنياد زندگي بروي نيكي باشد كه اگر كسي نيكو بود قدرش دانند و پاسش دارند ، و اگر بد بود خوارش گيرند و پستش شمارند. اين خود عامل بزرگي در نيكي توده است.

 

كنون من ميپرسم : آيا تودة شما اين شرط را داراست؟.. اگر بگوييد داراست راست نگفته ايد. ما خود ميدانيم كه در اين توده چنان حالي نيست. در اين توده نيكان قدري ندارند و از بدان هم تنها كساني شكايت ميكنند كه از بدي آنها صدمه كشيده اند وگرنه ديگران معنايي ببدي آنان نميدهند و خوارشان نميدارند.

 

از مختاري اينهمه شكايت نوشته ميشود. اين شكايت را كيها مي نويسند؟.. تنها آن كساني كه گرفتار چنگال او بوده اند. ديگران پروايي ندارند. اگر في المثل مختاري بازگردد و همچنان سرشهرباني شود از قدرش نخواهند كاست و باين بيدادهايش ترتيب اثر نخواهند كرد. مختاري را براي مثل مي نويسم. با هر بدي رفتارشان اينست.

 

از آنسوي اگر فرض كنيم بجاي مختاري يك سرشهرباني دادگر و نيكويي بود و شب و روز ، خود را برنج انداخته بآسايش مردم ميكوشيد آيا از او قدرداني ميشد؟!..

 

همان قاضيان كه ديروز ياد كردم و گفتم در محاكمة پنجاه و سه تن چشم رويهم گزارده رأي دادند ، نظاير آنها بسيار است. اساساً امروز قضاوت يك پيشه ايست. يك قاضي بيش از همه در انديشة نان و زندگاني خود ميباشد و اينست در رأي دادن تنها ملاحظه آن ميكنند كه مبادا يك زورمندي را برنجانند و نانشان بريده شود. اين چيزيست كه پوشيده نتوان داشت.

 

ولي من ميپرسم : اگر قاضياني براستي قضاوت ميكردند و در دادن رأي تنها حق و عدالت را منظورميداشتند ـ چنانكه از همينگونه قاضيان هستند و هميشه بوده اند ـ آيا مردم يا تودة انبوه از آنها قدرداني مينمودند؟!.. يك جدايي ميانة آنان با ديگران ميگزاردند؟!.. اگر بگوييد جدايي ميگزاردند راست نگفته ايد.

 

من خود اين را آزمودم كه اگر يك قاضي دليري از خود نشان دهد و پرواي اين و آن نكرده تنها در پي حق و عدالت باشد و باين گناه از سر كار برداشته شود ، بيشتر مردم بجاي قدرداني ازو بآزارش پردازند. يكدسته ملامتش كنند كه چرا تهور نموده؟.. يكدسته بدگويند كه خشك و ديوانه است. يك دسته حسد برند و آشكاره خوارش دارند. كساني كه خشنودي از كار او نمايند و بستايش پردازند آنان نيز چنين گويند : " آدم نيكيست. ولي اهل اين زمان نيست. در اين زمان آن كارها را نميشود كرد".

 

بويژه اگر چنان قاضي دليري كمچيز باشد و پس از بيرون افتادن از اداره كار ديگري براي خود پيدا نكند كه زبانها برويش تندتر گردد و خواري و موهوني بيشتر باشد.

اين حال مردم است. در اين كشور جنبشي بنام مشروطه برخاست و نيكمرداني پا به پيش گزارده و در راه اين كشور جان باختند و گزندها ديدند ، مردم نه تنها قدرشان نشناختند ، يك دستة انبوهي هميشه بدگوي آنان بودند و به هريكي عيب ديگري بسته آنرا دستاويز زباندرازي ميگرفتند.

 

 

هنگاميكه من تاريخ مشروطه را نوشتم آشكاره ديدم كساني بخشم آمده اند و از نزديك و دور چنين مي گويند : " نبايستي اينقدر تعريف كرد" يا بمن رسيده مي پرسند : "حقيقتاً اينها براي كشور ميكوشيده اند و خودشان اغراضي نداشتند؟ ". اگر آن تاريخ را ديگري آغاز كرده بود با همين سخنان از ميدانش درمي بردند.

 

همين چند روزه كه ما درپرچم عكسهاي پيشروان آزادي را بچاپ ميرسانيم و شرحهاي مختصري دربارة هريكي مينويسيم ، اين ماية دلتنگي يكدسته اي گرديده و بارها گله و شكايت ميشنوم.

 

بهبهاني چند سال كوشيد و خود را بخطر انداخته و براي اين كشور مشروطه و قانون درست كرده و سرانجام جان در اين راه گزارده. ما از او يادي ميكنيم و فلان آخوند دغل حسد برده و ميكوشد مگر دروغهايي به بهبهاني بندد و اينكار ما را بيجا وانمايد.

 

نتيجة اين سخنان يك چيز است ، و آن اينكه در اين توده رشته از هم گسيخته و براي نيك و بد بنيادي نمانده ، و چون آرماني يا مقصود مشتركي نيست زندگاني بروي شخصيت [فرديت] رفته. انبوه مردم درپي نيكي نيستند و آنرا نميخواهند ، اين شكايتها كه از بدي مختاري يا از كس ديگري ميشود براي آنست كه شكايت كننده گان خود صدمه ديده اند. وگرنه مردم درپي دنبال كردن بدان نيستند.

 

اين درد است. اما چاره : بايد يكدسته آزادگاني جدا گردند و دست بهم داده نخست خود نيك گردند و سپس بنيكي ديگران كوشند و بنيك و بد تقيد نمايند و بي پروا نباشند ـ يكراهي را پيش گيرند و يك مقصدي را دنبال كنند. اينست چاره و بس. هم اينست آنچه ما ميخواهيم و در راهش ميكوشيم.

 

اينكه مي گويم « يكدسته» براي آنست كه همگي نيكي پذير نميباشند. ما اين را آزموده ايم و ميدانيم دسته هاي انبوهي از اين توده درخورِ نيك بودن نيستند. از آنسو بنيكي همگي نيازي هم نميباشد و ما نبايد معطل آن باشيم.

(پرچم روزانه شمارة 14 سال يكم سه شنبه 21 بهمن ماه 1320)

 

پايگاه : در گفتار ديگري پس از شرح كوششهاي توده هاي درگير در جنگ دوم جهاني ، چنين نوشته :

 

... كنون گفتگو در آنست كه ما نيز بايد در انديشة آيندة خود باشيم. ما نيز بايد بكوششهايي برخيزيم. كنونكه چنين هنگامه اي در جهان پديد آمده و ما هم زيان آنرا مي كشيم باري يك نتيجه اي براي خود بديده گيريم. اينگونه بي پروا نشستن و لگام خود را بدست حوادث دادن كار خردمندان نيست.

 

يك چيز بسيار بدي كه من در ايرانيان مي بينم چشم دوختن بدست اين بيگانه و آن بيگانه ميباشد. دسته هاي انبوهي گرفتار اين درد بيدردي شده اند ، و بيخردانه از فيروزيهاي ديگران براي خود سهمي اميد مي بندند. اين بدتر كه هردسته اي بيك سوي ديگري گراييده اند و چشم بسوي ديگري مي دارند.

 

از اين بدتر آنستكه چون كسي را در اين راه ناداني با خود همراه نمي بينند با او دشمن مي شوند و تهمت مي بندند. در نزد اين بيخردان آدمي بايد يا طرفدار اينسو باشد و يا طرفدار آنسو. اينست چون كسي را همچون خودشان هوادار فلان بيگانه نمي يابند مي گويند پس هوادار آن سوي ديگر است.

 

هنگامي اين گرفتاري را در زمينة مذهب داشتيم ، كه همينكه ايراد بخرافه هاي شيعيگري ميگرفتيم ميگفتند : "پس شما سني هستيد".  هنگامي تهمتْ بابيگري بود كه هر كسي را كه با  خود همراه نمي يافتند مي گفتند : « بابيست» اكنون هم تهمت اينگونه چيزهاست.

 

ما را باين كسان هيچ سخني نيست و اينان را بحال خود ميگزاريم. روي سخن ما با آزادگان و خردمندانست كه ميگوييم : هر توده اي بايد خود بكوشد تا بجايي برسد. به آنانست كه مي گوييم در اين جهان پرآشوب هيچ توده اي را دل بديگري نخواهد سوخت. هيچ مردمي بخاطر ديگران از منافع خود چشم نخواهد پوشيد.

 

ميگوييم : بايد بكوشيم و بجايي برسيم ، وگرنه اين سالهاي سخت نيز خواهد گذشت و اين توده همان خواهد بود كه هست.

 

ما نميدانيم پايان جنگ چه خواهد بود. اين ميدانيم كه پايان جنگ هرچه باشد و جهان بهرحالي بيفتد براي يك تودة پريشان و آلوده جز خواري و درماندگي سرنوشتي نيست.

 

يكدسته ميخواهند تنها باظهار احساسات بس كنند : بنالند و گله كنند ، و چون از اين دسته رنجيده اند دل بدستة ديگري بندند ، و هواداري تندي از آنان نمايند. معني « ميهن پرستي» همين را شناخته اند و اين بدتر كه ميخواهند هر روزنامه اي نيز پيروي از رفتار آنان كند.

 

يكدستة ديگري خود را باين يا بآن [به انگليس ، به روس ، به آلمان و ...] بسته اند و گرايش آشكاري از خود نشان ميدهند و كوششهايي بكار ميبرند.

اينها همه از درماندگيست ، همه ضعف نفس است. يكدستة باخرد اين ميداند كه تنها از اظهار احساسات هيچ نتيجه اي نتواند بود. چهل سالست اين احساسات اظهار ميشود و اين ناله ها و گله ها درميانست. آيا تاكنون چسودي داشته كه پس از اين داشته باشد؟!.. اين ميدانند كه ما بايد خود بكوشيم و براي خود بكوشيم. از گرايش بديگران جز زيان نخواهيم ديد.

 

 

اگر كساني براستي علاقه بكشور دارند و آرزومند كوشش در راه آن ميباشند يك راه بيشتر بروي آنان باز نيست ، و آن اينكه خود دست بهم دهند و آلودگيهاي توده را بديده گيرند و بچارة آنها كوشند. اينست راه و جز اين نيست.

 

چنانكه گفته ايم ما پرچم را براي همين بنياد نهاده ايم. براي همين بنياد نهاده ايم كه اكنون كه اين هنگامه در جهان برخاسته و توده ها در راه زندگاني سخت ترين نبرد را ميكنند ، در ايران نيز مردان باخرد و غيرتمندي دست بهم دهند و يكراهي را پيش گيرند و بكوششهايي پردازند.

 

چنانكه در عنوان گفتار شرح داده ايم تا جنگ درميانست ما سالهاي سختي را خواهيم گذرانيد و چون جنگ بپايان رسد سختي هاي ديگري پيش خواهد آمد. اينست بايد به آمادگيهايي كوشيده هيچگاه منتظر حوادث ننشست.

(پرچم روزانه شماره 17 سال يكم شنبه 25 بهمن ماه 1320)

 

چند سخني با جوانان

 

ما چون در پرچم عكسهاي پيشروان مشروطه خواهي را آورده ياد آنان ميكنيم ، چنانكه كساني قدرداني مينمايند و خواستارند كه در پيرامون هر عكس شرح بيشتري نويسيم ، كسان ديگري از آوردن آنها ناخشنودي مينمايند ، و آنرا عنواني براي خرده گيري ساخته چنين ميگويند : " اينها گذشته و رفته".

 

پيداست كه برخي از اين خرده گيران ماية كارشان جز رشك نيست. ليكن ما در اين ميان بيك حقيقت ديگري پي ميبريم. يك احساس ديگري را در ميان تودة ايران پيدا ميكنيم.

 

يكدسته از جوانان چون زمان خود را بهتر از آغاز مشروطه ميشمارند ، و همچنين از نظر دانش و آگاهي خود را والاتر از آن پيشروان ميپندارند ، و چون امروز خود را در كوششهايي دربارة كشور مي بينند ، از اينرو خوش نميدارند كه بگفتگويي از آن پيشروان پرداخته شود. روشنتر گويم : مردان آن زمان و كارهاي آنان را كوچك ميشمارند. اينست سرچشمة يكرشته از آن گله ها و خرده گيريها.

 

اينان چون از راه سادگي آن حس را پيدا كرده اند اينست ميخواهيم پاسخي بآنان نويسيم و اين پرده را از پيش بينش آنان برداريم.

 

ميگوييم : راست است كه اين زمانِ شما با چهل سال پيش فرق دارد. در اين چهل سال هم جهان پيش رفته و هم ايران تغييرات بسياري يافته.

 

نيز راست است كه شما از حيث دانش و آگاهي به پيشروان مشروطه خواهي برتري داريد آنان بسياري بيسواد بودند و ديگران كه سواد داشتند بسياري از دانسته هاي شما را نميدانستند.

 

ليكن آنان نيز چيزهايي داشتند كه شما امروز نداريد. زيرا آنان باورهاشان استوار و خود يكدل بودند و شما بيشترتان سست باور و دودل مي باشيد. آنان با يكديگر متحد و همدست بودند شما پراكنده و ازهم جدا ميباشيد. آنان از آن كوششهاي خود به نتيجه هايي رسيدند. ولي شما با اينحال كه داريد بهيچ نتيجه اي نخواهيد رسيد.

 

آن پيشروان مشروطه كه ما نامهايشان مي بريم بيشترشان معني درست مشروطه را نميدانستند و از حكومت ملي (يا سررشته داري توده) آگاهي نداشتند. همان كسانيكه پيشگام گرديدند جز در جستجوي عدالت نبودند و از مجلس شورا بيش از اين منظور نداشتند كه جايي باشد و كارهاي كشور در آنجا به شور گزارده گردد. اين معني را كه ما امروزمنظور داريم و ميخواهيم كمتر يكي ميشناختند.

 

ليكن مشروطه را بهمان معناي ناقصي كه شناخته بودند از درون دل دوست ميداشتند و جز بآن علاقه مند نبودند. از آنسوي در همه جا همگي با يكديگر همدست بودند و چون بيك كاري برميخاستند از همة شهرها آواز بهم مي انداختند. در نتيجة همان استواري عقيده و يكدلي باهم بود كه آن كارهاي تاريخي را انجام دادند.

 

شما كارهاي آنها را كوچك ميشماريد ، در حاليكه بسيار بزرگ بوده. چون نبوده و نديده ايد آگاه نيستيد در يك كشوري كه هزارها سال با استبداد بسر داده بود پيشرفت مشروطه بآساني نتوانستي بود. بويژه با موانع بزرگي كه از رهگذر سياست خارجه درميان بود و مشروطه خواهان ناگزير بودند كه بهر گامي كه برميدارند رعايت آن موانع را نمايند.تاريخ مشروطه را بخوانيد تا بدانيد چه رنجهايي كشيده اند و چه گزندهايي ديده اند.

 

از جان گذشتگي در راه توده و كشور بزرگترين فداكاريست. چنين فداكاري اي نبايد فراموش گردد. از چنين فداكاري اي نبايد چشم پوشي شود. اين كسانيكه ما در پرچم عكسهاشان مي آوريم در راه پيشرفت كار توده از جان گذشته بودند [و] بيشتري از آنان در آن راه كشته گرديدند.

 

گذشته از همة اينها ، شما جوانان را با آنان معارضه نبايد بود. من نميدانم اين حس همچشمي از كجا پديد آمده؟!.. اين خود زمينه ايست كه بايد جداگانه مورد بحث واقع شود. شما اگر ميخواهيد بآنان برتري فروشيد اين خود خطاي بزرگي از شما خواهد بود.

 

آنان در زمان خود كوشيده اند و يك بنيادي گزارده اند. كنون شما بايد بكوشيد و آن بنياد را استوارتر و پايدارتر گردانيد. آن وظيفة آنان بود و اين وظيفة شما است.

 

اين آيين زندگانيست كه هر طبقه اي در زمان خود بكوشند و نتيجة كوششهاي خود را بدست طبقة آينده سپارند. آنان كوشيده اند و اين نتيجة كوشش ايشانست كه در اين كشور مشروطه بنياد يافته. كنون شما بايد آن مشروطه را پيشرفت دهيد و هرچه استوارتر گردانيد. آنان نتيجة كوششهاي خود را بشما سپارده اند. شما نيز نتيجة كوششهاي خود را بطبقة آينده بسپاريد.

 

امروز ما يادي از جانفشاني هاي چهل سال پيش ميكنيم و نامهاي آن مردان را بنيكي ميبريم ، اگر شما نيز جانفشانيها كنيد و يك نتيجه اي از كوشش هاي خود بدست دهيد چهل سال ديگر كساني بياد شما خواهند پرداخت و نامهاي شما را بنيكي خواهند برد و عكسهاي شما را در روزنامه ها بچاپ خواهند رسانيد.

 

اين در پاسخ كسانيست كه تنها خرده گيريشان دربارة يادآوري از گذشتگان ميباشد ـ اما كسانيكه بمشروطه ايراد دارند و آنرا نمي پسندند پاسخهايي بايراد آنها در شماره هاي پيش داده ايم و باز بهنگام خود خواهيم داد.

 

پرچم روزانه شمارة 19 سال يكم دوشنبه 27 بهمن ماه 1320

میان مردم و رستگاری دیوار گردیده اند

 

بهنگام چاپ اين شماره گفتاري از آقاي علي باستاني از خوزستان رسيد كه چون در اين شماره جا باندازه‌ی آن نمانده چاپش را بشماره‌ی ديگر ميگزاريم ولي مي‌بايد در پيرامونش چند سخني بنويسيم :

 

در يكي از شماره هاي « آموزش و پرورش» كه مهنامه‌ی رسمي وزارت فرهنگست گفتاري بخامه‌ی دكتري (دكتري كه ما نامش را ندانسته ايم ولي پيداست كه با همه‌ی عنوان دكتري از خرد بي بهره است) زير عنوان « دفاع از ادبيات ايران» بچاپ رسيده كه آقاي دكتر بهواداري از شعر و شاعران پرداخته ، و يكرشته سخنان پوچ و شعرهاي بيفرهنگانه اي را از اين شاعر و از آن شاعر گنجانيده از جمله در برابر گفته هاي ما و ايرادهايي كه بشاعران ميگيريم چنين گفته است :

 

« بايد يقين داشت كه در باب شعر و ادب در اشتباهند و هنوز به تفاوت طرز فكر و بيان شاعرانه با روش و گفتار فلسفي و ديني و اخلاقي و عملي پي نبرده اند»

 

و باين سخن آقاي دكتر است كه ميخواهيم پاسخي نويسيم :

 

ما چون بگفته هاي شاعران و بياوه گوييهاي آنان ايراد گرفته ميگوييم : « سخن چه نظم و چه نثر بهنگام نياز بايد بود و سخنيكه از روي نياز نباشد یاوه گويي بشمار است و دور از خرد مي‌باشد» ، ميگوييم : « اينكه كساني تنها بنام قافيه بافي بشعر سرايي پرداخته عمر خود و ديگران را هدر گردانيده اند کار بیخردانه كرده اند» ، ميگوييم : « چيزيست بسيار آشكار : هركسي در اين زندگانی بكوشد نتيجه خواهد برد و با سرفرازي خواهد زيست ، و هر كسيكه نکوشد تهيدست و زبون خواهد گرديد ، و سعدي و حافظ و ديگر شاعران ايران چیزی باين آشكاري را در نيافته اند و در شعرهاي خود كه تنها براي قافيه جفت كردن سروده اند آشكاره دم از جبريگري زده ميگويند كوشش را نتيجه نتواند بود» ، ميگوييم : « اين گفته هاي سعدي و حافظ و خيام كه سراپا بدآموزيست گذشته از اینکه نشان ناداني و نافهمي ايشانست ياد دادنش بجوانان جز كشتن غيرت و جربزه‌ی ایشان نتيجه ندارد و اين كه امروز ميكنند دشمني آشكار با توده‌ی ايرانست».

 

اين ايرادها و مانند اينها كه گرفته ايم در برابر آنست كه آقاي دكتر آنجمله ها را نوشته و مقصودش آنستكه اين سخنان خردمندانه كه شما ميگوييد و آن ايرادها كه از ديده‌ی سود و زيان توده ميگيريد آنها انديشه هاي فلسفی و دينيست. شاعر « طرز فكرش» جداست و از پابستگي بسود و زيان توده و از پيروي بخرد آزادست. اينست خواست آقاي دكتر و اين خواست را ديگران نیز بارها برخ ما كشيده اند.[1]

 

اينست ما مي‌پرسيم : دليل اين سخن چيست؟!.. چرا بايد شاعر از پيروي بخرد و از پابستگي بسود و زيان توده آزاد باشد؟!.. چشده كه چنين شده است؟!.. آنچه ما ميدانيم اينست كه خدا براي شناختن نيك و بد و سود و زيان ، خرد بآدميان داده است كه همگي بايد پيروي از آن كنند. نيز كسانيكه در يك توده اي زندگي ميكنند بايد پابستگي بسود و زيان آن توده داشته خود را در هوسبازيها آزاد ندانند. اينها چيزهاييست كه ما تاكنون دانسته ايم و اكنون مي‌شنويم كه آقاي دكتر و ديگران ميگويند شاعر از اين بندها آزاد است. اينست مي‌پرسيم چرا؟!.. بچه دليل؟!..

 

زماني سيدها چنين ادعا ميداشتند كه خود را از هر بندي آزاد مي‌شماردند و هرچه دلشان خواستي ميكردند اكنون مانند آن دعوي را از شاعران مي‌شنويم.

 

من از دكتر مي‌پرسم : اگر مانند همين بهانه را كه شما آورده ايد ديگر بدكاران نيز بياورندـ مثلاً آندسته از كردهاي رضائيه[=ارومیه] كه هر زمان كه فرصت بدست آوردند بديه هاي بي پاسبان ميريزند و مي چاپند و ميكشند و پستانهاي زنان را ميبرند ، و ما بايشان ايراد گرفته ميگوييم : « اين رفتار شما زشت است و شما دشمنان اين آب و خاك هستيد» آنان نيز زبان باز كرده بگويند : « شما هنوز بتفاوت فكر و اعمال كردانه با گفتار و كردار فلسفي و ديني و اخلاقي و علمي پي نبرده ايد» يا بگويند: « كرد بايد در تاخت و تاز و پستان بريدن آزاد باشد ، كرد نتواند پابستگي بسود و زيان توده كند و يا پيروي از خرد نمايد» آيا شما باين پاسخ كردهاي دژخوي كه درست مانند پاسخ شما شاعرانست چه خواهيد گفت؟!.

 

چرا دور ميرويم و كردان رضائيه را مثل مي‌آوريم. اگر همين پاسخ شما را قماربازان بگويند ، ولگردان خيابانهاي تهران بگويند ، انبارداران بازار بگويند ـ آيا شما چه پاسخي توانيد داد؟!. فراموش نميكنم هنگاميكه در سال 1302 در خوزستان مي‌بودم و عدليه‌ی نيرومندي برپا نموده به پيرامونيان خزعل و بيدادگران لر و بختياري فشار مي‌آوردم كه براي پاسخدادن بدادخواهيهاي مردم بدادگاه بيايند ، بيدادگران بزبان آمده چنين ميگفتند : « عدليه چيست؟!. اينجا مگر فرنگستان است؟! هرجايي يك مقتضياتي دارد. ما اگر به عدليه برويم بايد تمام دارایي خود را بمردم واگزاريم» ، كه اگر نيك سنجيم آنان نيز همدرد ادبا و شعراي هوسباز و سودجوي وزارت فرهنگ ميبودند ، همين سخني را كه آقاي دكتر ميگويد بزبان مي آوردند.

 

رويهمرفته هر دسته اي كه ميخواهند بداوري خرد و بقانون و بدادگري گردن نگزارند و از راه مفتخواري يا چپاول و راهزني نان خورند اين بهانه را مي‌آورند و همگيشان بيك درد گرفتار ميباشند ، و ما بهمگيشان نيز يك پاسخ ميداريم ، و آن اينكه : « بيهوده دست و پا ميزنيد و بايد گردن بداوري خرد و بآميغها گزاريد».

 

(پرچم نیمه ماهه ، شماره‌ی دوازدهم ، نیمه‌ی دوم شهریور 1322)

 

[1] : از روزی که نوشته های کسروی منتشر شده ، این یکی از گیراترین بهانه های « ادیبانی» بوده که به گمان خود خواسته اند به ایرادهای او به اینگونه شاعری و شعرسرایی که باید آن را سخنبازی و بیهوده‌گویی نامید پاسخ گویند.

 

برای نمونه پاسخ یکی از این « ادیبان» را که در سالهای اخیر نوشته ببینیم :

 

« آنچه درباره‌ی نقد ادبی و بررسی شعر شاعران ایرانی ، بخصوص ادب و شعر صوفیه بویژه حافظ و مولوی ، نوشته از نوعی خامی و سادگی و عدم آگاهی از جوهر هنر و زیبایی‌های آثار ادبی سرچشمه گرفته است و بر روی هم دیدگاه نقد او با اینکه دیدگاهی اجتماعی و واقع بینانه است ، نماینده‌ی ضعف تشخیص او در شناخت آثار ادبی است.» (سپانلو ، نویسندگان پیشرو ایران ، 1371 ص55 و 56)

 

با آنکه از دکتر یادشده انصاف بیشتری نموده ولی دیده می شود او نیز بهانه‌ای مانند دکترآورده :

 

« با اینکه دیدگاه [کسروی] اجتماعی و واقع بینانه است» اگر « آگاهی از جوهر هنر و زیبایی‌های آثار ادبی» داشت باید می دانست که این گونه داوریها شامل « آثار ادبی» نمی‌شود.

 

اگر راستی را بخواهیم خواست بیپرده‌ی او اینست : آثار ادبی را نباید با دیدگاه واقع بینانه و اجتماعی نگاه کرد.

 

ما می گوییم اگر شاعران توانند این بهانه را پیش کشند چرا دیگران نتوانند؟! مثلاً همان قماربازان نیز توانند بگویند :

 

« آن نکوهشها که از بازیهای بر سر پول بخصوص پوکر و بلک جک کردید ، از نوعی خامی و سادگی و عدم آگاهی از جوهر قمار و کشش شگفت آن سرچشمه گرفته است و بر روی هم با اینکه دیدگاهی اجتماعی و واقع بینانه است ، نماینده‌ی ضعف تشخیص شما در شناخت این ابداعات بشری است.»

 

اینکه یک گروهی خود را از پابستگیهای اجتماعی آزاد ولی دیگران را بسته به آن بدانند آیا جز خودخواهی و بی پروایی به توده و میهن است؟!

 

دکتر و او هر دو می پندارند با گزاردن یک نام مثلاً « طرز فکر و بیان شاعرانه» یا« آثار ادبی» بر روی پوچگوییها و زشتگوییهای « ادبی» ، دیگر شاعر از بند خرد و اخلاق و سود توده رها می گردد و آزادست هرچه خواست بگوید. اگر ما این دو تن را پاکنهاد و ساده‌درون هم گیریم باید دانست که بهانه‌ی ایشان سخت بیمناک است. چه اگر اندیشه‌ی ایشان راست باشد در آنحال ، بسیاری از بدآموزیها و زشتکاریها ، برای مثال شعرهای بچه بازی ، را هم بنام آنکه آثار ادبی یا طرز فکر و بیان شاعرانه است باید کاری نداشته باشیم و جلو نگیریم.

 

نمونه‌‌ی دوم را از « منتقدی» بنام پارسی نژاد می آوریم :

 

« تلقی انتقادی کسروی از ادبیات و التزامی که او برای اخلاق در شعر و هنر قائل است یادآور عقاید گذشتگان ، از سقراط و شاگردش افلاطون گرفته تا تولستوی ، است که شعر و هنر را از نظرگاه اخلاق می‌نگریسته اند و در نقد شعر بر بنیاد اصول اخلاق و مصالح جامعه داوری می‌کرده اند».

 

می بینید این نویسنده هم همان پندار را بزبان می آورد : در زمینه‌ی ادبیات با « اصول اخلاق و مصالح جامعه» داوری نکنید!

 

همو پس از سخنانی اینبار آن ادعا را با رنگ و روی دیگری اینچنین پیش می کشد :

 

« اما کسروی از آنجا که به « اصالت تعقل» خود سخت پابند است ، ذهن و زبان عارفانه‌ی حافظ را درنمی یابد و نمی داند که عارفان استدلال عقلی و قیاسات منطقی را که بر بنیاد حواسِ خطاکار استوار است ، مقرون به خطا می بینند و عشق را تنها [راه] وصول به حقیقت می شناسند. از این روست که شاعرِ عارف عقل و خرد را قید و بندی بر آزادی و اراده‌ی انسانی خود می داند و آن را انکار میکند. ...

 

ما را به منع عقل مترسان و می بیار      کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست»

 

ادیب نامبرده باور خود را آشکار نمی سازد و مثلاً نمی گوید که آیا او هم از عارفان است یا نه ولی با گفتن اینکه « عارفان چنین و چنان می اندیشند» چیستان کهنی را بدینسان برایمان می گشاید و آن اینکه باری در می یابیم که عارفان کیانند و عرفان چیست ، البته به شرط آنکه ادیب دیگری خط انکار بر گفته‌ی او نکشد. آری ، درمی‌یابیم که به باور یک عارف : استدلال عقلی و قیاسات منطقی بر بنیاد حواس است (!) و چون حواس دچار خطا می گردد اینست او می پندارد با عقل و منطق به حقیقت دست نخواهد یافت ولی با عشق ( که لابد بر پایه‌ی حواس خطاکار نیست!) می توان دست یافت. همچنین عارف می پندارد پیروی از خرد مایه‌ی کاسته شدن از آزادی است و اینست ادیب نامبرده گفته‌ی شاعر را بگواهی می آورد : پیروی از خرد نکن که نکوهش باده میکند زیرا که او را دستی در کارهای ما نیست.

 

این « قید و بند بر آزادی» که می گوید چندان گزافه نیست. راستی را پیروی از خرد کردن از آزادی بی مرز و اندازه می کاهد. اگر آدمی همچون بسیاری از جانوران تنها زندگانی می کرد شاید ناروا نبود از هرچه که مایه‌ی کاهش آزادی است بپرهیزد. لیکن در جاییکه آدمیان باهم می زیند و ناچارند جز خود دربند آسایش دیگران نیز باشند آیا نتیجه‌ی پیروی نکردن از خرد چه خواهد بود؟!.

 

راستی آنستکه نیایان ما که غارها را رها کرده زندگی با همجنسان خود در آبادیها را والاتر یافته اند با آنکه می فهمیدند که بخشی از آزادیشان را در این راه از دست می دهند ، این را آزادانه (طبیعی) و بی هیچ زور و فشاری کرده اند. از اینجا می توان دریافت که این راه یک سویه است و آن را بازگشتی نیست. این نشان می دهد که آدمی در نهاد خود کششی بسوی « باهم زیستن» دارد و این برایش آن اندازه گرامیست که حاضر است در ازای آن از بخشی از آزادیش که آنهم بسیار گرانمایه است چشم بپوشد.

 

ولی باهم زیستن که بایسته‌ اش پیروی از آیین زندگی و قانون است جز با پیروی از داوریهای خرد به آسایش و خرسندی نخواهد رسید و این خود جای شگفتست که کسی بگوید : خرد را رها کن تا آزادی را دریابی!.

 

آیا جز خرد چه چیز دیگر است که ما را وا دارد دربند آسایش و خرسندی دیگران نیز باشیم؟!. اگر دیگران نیز به عرفان گراییده تنها از « عشق» (با چشم پوشی از خرد) پیروی کنند آیا زندگی سامان گرفته همه بکام دل می رسند؟! آیا این « کشف» را که کرده و کی کرده؟! و اگر راه اینست چرا بدستیاری خرد اینهمه قانون و مقررات و پیماننامه در کشورهای جهان و نیز در سازمانهای جهانی گزارده می شود؟!

 

وانگهی مگر تنها خرد است که داوریهایش از آزادی آدمی می کاهد؟! بسیار چیزهاست که از آزادی ما می کاهد و چون آنها از رازهای آفرینش است ناچار به گردن نهادن به آنهاییم. مثلاً نیازهایی همچون خوراک و پوشاک و جفت و نشستنگاه ، ما را وادار بکوششهایی می کند که اینها نیز از آزادی ما می کاهد. اکنون آیا این درست است که کسی به بهانه‌ی بازیافتن آزادیِ خود ، پی کار و کوشش نرفته و از زن گرفتن و خانه برپا ساختن بگریزد و بناچار رو به گدایی آورد؟!

 

اگر باریکتر بینیم ، فرزند و خویش و آشنا و حتا بیگانه نیز از آزادیها می کاهند. ولی چه باید کرد؟! در زندگی اجتماعی یکه ها (افراد) باید کار کنند و سرپرستی همسر و فرزند و نیز بایاهای اجتماعی دیگری را بگردن گیرند. کسی که از این بایاها می گریزد و خواهان چنان « آزادی» ای است که ادیب نامبرده از زبان « عارف» می گوید ، جایش در میان مردمان نیست. او باید به غارها و جنگلها بازگردد. اینکه هم در میان مردمان باشد و از دستاوردهای شهریگری بهره مند گردد و هم از داوری خرد و دیگر بایاها گریزان باشد جز یک بام و دو هوا نیست.

 

اینها بیاد می آورد « هیپیگری» را که در دهه‌ی 1960 پیدایش یافت و چاره‌ی همه‌ی گرفتاریهای جهان را با « love» می دانست. ایشان از آنچه « آزادی» شان را می‌کاست « خسته» شده بودند و می خواستند بیازمایند زندگانی آزاد از هر بندی را ، و ده سال بیشتر نیز آزمودند. ولی آیا هیپی ها توانستند گره ای از گره های آدمی بگشایند؟! آیا گرفتاری ای را چاره کردند؟!

 

اندیشه هایی که ادیب نامبرده سخن از آن می راند به شیوه‌ی زندگانی‌ای می انجامد که بهتر از زندگی هیپی‌ها یا کولیها نیست.

 

اگر براست...

نویسنده : رضا فرهيزش بازدید : 47 تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت: 13:00