36 ـ چگونه ميخواهيد آب پاشيد و آتش را خاموش نبينيد؟!..

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    دوست ما اين داستان را ميگفت و مقصودش آن بود كه من بگويم كدام عقيده درستتر است. ولي من چون انديشة روشني نداشتم بخاموشي گراييدم. دوباره پرسيد و گفتم موضوع باين آساني نيست. گفت : من دلم ميخواهد ما ايرانيها يك نصف دارايي خود را بدهيم و درد اين كشور را بدانيم و يك نصف ديگر را بدهيم و چارة آنرا بدست آوريم.

    اكنون آن دوست ما مرده است و پس از پانزده سال
     آنچه داستان را بياد من انداخته جمله هاي اخير اوست. آري مردمي كه دچار بدبختي گرديده ناتوان و درمانده شده اند سزاست كه دارايي خود را در راه چارة آن بكار برند. سزاست كه شب و روز آرام نداشته باين كار كوشند.

     

    اينست من بخوانندگان دوباره يادآوري ميكنم كه آن سخنان را كه ما در پرچم در زمينة درماندگيهاي ايرانيان و علت آن نوشتيم از قبيل سخنان ديگر نشمارند و آنها را نيك خوانند و بانديشه سپارند و با فهم و خرد خود قضاوت نمايند. چنين انگاريد كه يك انجمن بزرگي برپا كرده چنين ميخواهند كه دربارة درماندگيهاي اين توده و علتهاي آن گفتگو شود و شما را نيز بآن انجمن خوانده اند و يكي برخاسته چنين ميگويد : علت درماندگيهاي ايرانيان اين انديشه هاي پست و پراكنده ايست كه از هزار سال پيش از زمان سلجوقيان و مغولان پيدا شده و در كتابها و دلها جا گرفته ، و سپس دليل هايي را كه ما در شماره هاي پيش ياد كرديم شرح داده و از يكايك شما خواهش ميكند كه آنها را بينديشيد و نظر خود را بگوييد.

     

    ما پرچم را براي چند مقصودي بنياد نهاده ايم كه يكي از آنها گفتگو در اين زمينه هاست و اينست دوست ميداريم خوانندگان هر يكي انديشة خود را بنويسند و بفرستند و اگر ايرادي دارند بگويند. ما ميخواهيم درد بخوبي شناخته گردد و همه آنرا بشناسند و سپس از چاره گفتگو كنيم و دست بهم داده آنرا پيش بريم.

     

    اين نشناختن درد بايرانيان بسيار گران بسر مي آيد. چه امروز هزاران كساني رنج مي برند و پول ميريزند و كتابهاي زمان سلجوقي و مغول را كه سراپا زيانست بچاپ رسانيده درميان مردم نشر ميكنند ، و چون زيان آنها را نمي دانند كار خود را نيك ميشمارند. هزاران كسان آن كتابها را خريده با لذت ميخوانند و آسيبي را كه از آن بفهم و مغز خود ميرسانند درنمي يابند. روزنامه ها پياپي آن بدآموزيهاي كهن را با بدآموزيهاي نويني كه از اروپا ارمغان رسيده بهم آميخته هر روز منتشر ميگردانند. اينها همه نتيجة نادانستنست.

     

    چيزيست بسيار روشن : شما اگر چند شب پياپي با رستمنامه يا شهنامه بسر بريد و داستانهاي آنرا با ميل بخوانيد اين در گفتار و كردار شما تأثير خواهد داشت و شايد در راه رفتن همچون پهلوانان گام خواهيد برداشت. كسي اگر سه چهار شب پياپي بسينما رود و حركات چارلي چاپلين را تماشا كند بيگمان در رفتارش اثرهايي خواهد داشت و بي آنكه خود بفهمد تقليد از چارلي چاپلين خواهد كرد. شما اگر كتاب ميزرابل[بينوايان] ويكتورهوگو را با ميل و عقيده بخوانيد بيگمان جايي در دلتان براي ژان والژان باز كرده آرزومند خواهيد بود كه همچون او بكارهايي پردازيد.

     

    چنين فرض كنيم بيك كسي ستمي رفته و او خشمناك شده ميخواهد انتقام بكشد و با يك چهرة برافروخته اي آماده گرديده كه بسر ستمگر رود با او زدوخورد نمايد ، و شما در همان هنگام باو رسيده و شروع بسخن كرده چنين مي گوييد : " اي بابا اين چه خياليست شما داريد؟!.. اين زندگاني چند روزه باين چيزها نمي ارزد. بعلاوه كارها دست خداست. شما بخدا سپاريد او خودش بهتر انتقام ميكشد..." اينسخنان را بگوييد خواهيد ديد كم كم خشمش فرونشست و عزمش سست گرديد و با اين فلسفة بيغيرتي بخود تسلي داده و پي كارهاي خود رفت. اينها چيزهايست كه از صبح تا شام صدها مانندش رو ميدهد و شما با ديده مي بينيد.

     

    نميدانم پس چگونه ميخواهيد كه مردم آنهمه سخنان رنگارنگي را كه دربارة جبريگري با نثر يا نظم گفته شده و آنهمه فلسفه هاي بيغيرتي كه بافته گرديده ، آنهمه نكوهشهايي كه از دنيا سروده شده و همگي در كتابها پر است بخوانند و بشنوند ولي تأثيري درآنها نكند و اراده شان را نكشد؟!.. چگونه ميخواهيد كه آب بروي آتش بپاشيد و آن آتش را خاموش نبينيد؟!..

    (پرچم روزانه شمارة 92 سال يكم دوشنبه 21 ارديبهشت ماه 1321)

     

    بدآموزيها اثرش در كجاست؟..

     

    يكي از خوانندگان نامه اي نوشته مي گويد : " شما مي نويسيد ايرانيان چون عقيده به جبريگري دارند تنبلند و بكار زندگاني نمي پردازند. در حاليكه ما مي بينيم ايرانيان بكسب و جمع مال بيش از ديگران علاقه دارند ..." مي گويم بدآموزيها اثرش در چيزهايي پديدار گردد كه با ميل و هوس آدمي موافق نباشد. براي روشني سخن مثلي ياد ميكنم :

     

    درميان ايرانيان يك خرافه اي هست كه از پشت سر مسافر نامه اي نبايد نوشت. بسياري از ايشان باين پندار پا بستگي دارند ، كه اگر كسي بسفر رفت تا ازو نامه اي نرسد اينها باو نامه ننويسند. ولي چنين فرض كنيد كه كسي از يك مسافري طلبكار باشد ، آيا باز پا بستگي باين پندار نموده و نامه نخواهد نوشت و طلب خود را نخواهد خواست؟!.. بيگمان خواهد نوشت و طلبكاري خواهد كرد و اساساً در چنان هنگامي هيچ اين خرافه بيادش نخواهد افتاد.

     

    اين يك مثل كوچكيست و در همه جا چنينست. در جاهايي پا بستگي به بدآموزيها نشان ميدهند كه با ميل و دلخواهشان سازگار نباشد.

     

    اينكه ميگوييم ايرانيان عقيده بجبريگري دارند و تنبلي و بيپروايي نشان ميدهند در پول اندوزي و سودجويي براي خودشان نيست. در آن مرحله هرگز جبريگري يا بهانة ديگري بيادشان نمي افتد بلكه در آن مرحله اگر شما ايرادي بگيريد عقيده بضد جبريگري آشكار گردانيده « ليس للانسان الا ماسعي» خواهند خواند. اين در كوشش بسود توده و نگهداري كشور و در اين مرحله هاست كه چون موافق ميل و دلخواهشان نيست جبريگري يا مانند آنرا بهانه مي آورند.

     

    بهنگاميكه ميگوييم : بايد دست بهم داد و كوشيد و جانفشاني نمود تا اين كشور را نگه داشت در آنجاست كه بهانه مي آورند و يكي مي گويد : " وقتش نيست ، بايد وقتش برسد" ، ديگري مي گويد : " كوشش ما چه نتيجه دارد؟!. بايد خدا كارها را درست كند" ، سومي ميگويد : " اين مردم نيك نخواهند شد و كوشش ما بيهوده است" ، با اين عذرها خود را آسوده گردانيده بكنار ميكشند.

     

    بهمين دليل كه بيسوادان در ايران رويهمرفته بهتر از باسوادان و درس خواندگان ميباشند و در هر پيشامدي آنان بهتر از اينان آزمايش ميدهند. مثلاً در شهريورماه گذشته افراد سپاهيان كه بيشترشان بيسواد و روستايي هستند همه غيرتمندي نشان داده و آنچه شايستة سربازي بود انجام دادند و در نتيجة آن بسياري از ايشان كشته شدند. در تبريز شش يا هفت تن از سربازان را ميگويند كه در دژباني چند ساعت جلو دشمن را گرفته و راه ندادند و آخر هم تا تانك نياورده اند بآنان دست يافتن نتوانسته اند. اين يك نمونه از دليريها و جانبازيهاي تابينهاست. ولي افسران كه همه درس خوانده ميباشند جز چند تني غيرتمندي و دليري نشان ندادند و بيشترشان روسياه از آب درآمدند.

     

    پيش از آن در داستان مشروطه اين آزمايش بميان آمد. در آن شورش و جنبش كه چند سال ايران در تلاطم و تكان بود همچنان طبقة درسخوانده (يا بهتر گويم ادبا و فضلا و دانشمندان) بيشترشان دورويي نمودند و بد از آزمايش درآمدند. يكدسته از ايشان اين شيوه شان بود كه چون روزهاي خوشي بود خود را بميان مي انداختند و بديگران فرصت نمي دادند و حماسه خوانيها ميكردند ولي چون روز سختي فرا ميرسيد خود را كنار ميگرفتند. بلكه با درباريان يا دشمنان مشروطه ميساختند. ولي از آنسوي تودة انبوه كه بيشترشان بيسواد يا كم سواد بودند و بهرحال سروكاري با اين كتابهاي پراكنده نداشتند ، آزمايش بسيار خوبي دادند و هميشه در سختيها ايستادگي نموده و راستي آنست كه مشروطه را آنان پيش بردند. اينست از آن دسته يك تن بنام نگرديده و يك كار بزرگي انجام نداده. ولي از اين دسته صد تن بيشتر بنام شدند و كارهاي بزرگي را انجام دادند.

     

    شايد كساني آقايان بهبهاني و طباطبايي و آخوندخراساني و ثقه الاسلام و شيخ سليم را ايراد گيرند كه از طبقة باسوادان بودند و آزمايشهاي بسيار نيكي دادند. ولي اينان اگر هم درسخوانده بودند از طبقة آن درسخواندگان كه مقصود ماست نبودند. اينان يكدرس خوانده و يكراه پيموده بودند و از كتابهاي گوناگون و انديشه هاي پراكنده بهره اي نداشتند.

     

    آيا اين از كجاست؟!.. براي چيست كه در ايران باسوادان چنانند و بيسوادان چنين؟.. آيا سر اين را جز از كتابها بايد جست؟.. آيا جز از آنست كه در همان كتابها سخناني هست كه در روزهاي ترس و سختي بهانه بدست كساني ميدهد كه دل بمرگ ننهاده خود را بكنار كشند.

     

    آن تابينها كه در شهريور ماه غيرت و مردانگي از خود نشان دادند كسانيند كه با دريافتهاي سادة خدادادي بالا آمده اند و از پدرانشان و از ديگران جز درس غيرتمندي نياموخته اند. ولي اين افسران كه گريخته اند دلهاشان پر از فلسفه هاي گوناگون ميباشد و هر يكي صد شعر قلندرانه از بردارند.

     

    آن بيسوادان كه در جنبش مشروطه پافشاريها و مردانگيها از خود نشان ميدادند يكدرس بيشتر ياد نگرفته بودند : « مرد از سخن خود برنميگردد». ولي اين ادبا و فضلا درسهاي گوناگون ديگري آموخته بودند و براي گريختن از جلوي مرگ صد بهانه در ياد داشتند : « الامور مرهونه باوقاتها » يا « عرفت الله بفسخ العزايم» يا « با هر كه خصومت نتوان كرد بساز» يا :

     

    " باش تا دستش ببندد روزگار           پس بكام دوستان چشمش درآر"

     

    چند سال پيش روزي در مجلسي گفتگو ميرفت كه چگونه در پيشامد مشروطه كسانيكه از فضلا و ادبا و بزرگان پيشگام شده بودند در بمباردمان مجلس خود را كنار كشيدند و تهران بيش از سه ساعت ايستادگي نتوانست ولي ستارخان و باقرخان و يفرمخان و يارمحمدخان و اينگونه كسان بيسواد آن پافشاريها را نشان دادند و مشروطه را پيش بردند؟!.. چون از من مي پرسيدند گفتم : شما اگر در بياباني كه ميرويد ناگهان گرگي يا شيري را در جلو ببينيد آيا چكار ميكنيد؟!.. نه آنست كه اگر راه ديگري هست بآن باز ميگرديد و خود را برنج و ترس نمي اندازيد. ولي اگر راه همان يكيست و بازگشتن هم نشدنيست ترس را كنار گزارده بجلو ميرويد و با گرگ و يا شير به نبرد مي پردازيد.

     

    داستان آنان نيز چنين بود : ستارخانها و يفرمخانها در زندگي يكراه بيشتر نداشتند و آنراه غيرت و مردانگي بود ولي آن ادبا و فضلا راه ديگر بسيار ميشناختند. آنان گذشته از راه غيرت و مردانگي راههاي خراباتيگري ، قلندري ، جبريگري ، صوفيگري نيز بروي خود باز ميداشتند. اين بود چون در راه غيرت و مردانگي كه پيش گرفته بودند بيم و ترسي در جلو ديدند بآساني براههاي ديگري باز گشتند.

    (پرچم روزانه شمارة 94 سال يكم چهارشنبه 23 ارديبهشت ماه 1321)

     

    يكي از انديشه هاي خام

     

    يك سخن شگفتي كه از سالها درميان ايرانيان ميگردد آنست كه كساني ميگويند : " بايد مردم را باسواد گردانيد. چارة دردها اينست." يا ميگويند : " بايد بمعارف تعميم داد". اينسخنان پس از مشروطه بزبانها افتاده. زيرا پيش از مشروطه همة كسان بافهم درد ايران را استبداد و بي قانوني ميدانستند و اين بود سالها كوشيدند تا بمشروطه جريان دادند. ولي در آنميان موانع بسياري در جلو پيشرفت ديدند و همان مشروطه كه براي ايران لازمترين چيزي بود از مردم دربارة آن بي پرواييها ، بلكه دشمنيها و كارشكنيها ديدند ، در اين هنگام بود كه پي بردند در اين توده يك دردي هست و چون آنرا نمي شناختند و علت و چاره اش را نمي دانستند گمانشان به بيسوادي رفته آنرا سرچشمة درماندگي ها و بدبختي ها شماردند و اين بود مي گفتند : " بايد مردم را باسواد گردانيد" و دبستانها را « كارخانة آدمسازي» ناميده اميدها و آرزوهاي بسياري بآنها مي بستند.

     

    ولي اين گفته بسيار خامست. زيرا سواد چيست؟!.. سواد آنست كه كسي خواندن و نوشتن را بداند. اين خود چيز سودمنديست و يك هنري از آدمي شمرده ميشود. ولي ارزشي را كه گويندگان آن سخن ميدهند و سواد را چارة دردها ميشمارند ندارد. سواد مقدمة آنست كه يك كسي كتابهاي سودمندي بخواند و حقايق زندگي را ياد بگيرد تا بوسيلة اين دانش و آگاهي دريافتها و نيروهاي خداداديش رشد كند و فهم و خردش فزوني يابد ، سواد براي اينست.

     

    پس بايد ديد آيا در زبان فارسي چنان كتابهايي كه بمردم حقايق زندگاني را ياد دهد و بفهم و خرد خدادادي آنان كمك كند پيدا ميشود؟.. ما كه چنين كتابهايي را سراغ نداشتيم و از آنسوي صدها بلكه هزارها كتاب گمراه كننده و خردـ بر بادـ ده را مي شناسيم كه خانه ها و كتابخانه ها را پر گردانيده است.

     

    اگر بخواهيم سخن بدرازي نينجامد بايد بگويم : از هزار سال پيش پياپي سيلهاي گمراهي و بدآموزي باين سرزمين رو آورده و گذشته ، ولي گل و لاي آنها در گودال كتابها رويهم آمده و درهم آميخته.

     

    در اين هزار سال در ايران كشاكش سني و شيعه ، زد و خورد معتزله و اشاعره ، فلسفة يونان ، باطنيگري ، صوفيگري ، خراباتيگري ، علي اللهيگري ، شيخيگري ، بهاييگري ، پس از همة آنها ماديگري ـ يكي پس از ديگري پيدا شده و اينها در كتابها بهم آميخته و درهم گرديده. از آنسوي شاعران هرچه از دلشان گذشته يا از كسي شنيده اند شعر گردانيده و در ديوانها جا داده اند. اينست حال اجمالي كتابها. كنون بگوييد از باسواد شدن و اينها را خواندن جز زيان چسودي تواند بود؟!..

     

    چسودي تواند بود كه يكدختري باسواد گردد و اينهمه رمانهاي گمراه كنندة بيناموسانه را بخواند؟!.. چسودي تواند بود كه يك جواني درس خوانده و آنگاه ديوان سراپا بيشرمانة ايرج[ميرزا] را بدست گيرد؟!.. چسودي تواند بود كه جواني باسواد گردد و از كتابها صدها جمله ها و شعرهايي را كه دربارة جبريگري گفته شده در مغز آكند؟!.. چسودي تواند بود كه كسي اين فلسفه هاي بيغيرتي را ياد گيرد؟!.. : « اين نيز بگذرد» ، « با هر كه خصومت نتوان كرد بساز» ، « بر من و تو در اختيار نگشاده» « روزي مقدر است» ، « بدين شكستگي ارزد بصد هزار درست» ، « اگر تيغ عالم بجنبد زجاي نبرد رگي تا نخواهد خداي» ، « خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو» ، « خوش باش نداني زكجا آمده اي مي خور كه نداني بكجا خواهي رفت» ، « الامور مرهونه باوقاتها » ، « عرفت الله بفسخ العزايم » ، « تريدو اريدو مايكون الا مااريد» ـ چسودي تواند بود كه كسي اينها و هزار مانند اينها را ياد گيرد؟!..

     

    جز زيان چسودي دارد كه كسي باسواد گردد و در كتابها در يكجا بخواند : « الاسماء تنزل من السماء» و در جاي ديگر بيند : « برعكس نهند نام زنجي كافور» در يكجا بخواند : « هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت» و در جاي ديگر بيند : « گر زمين را بآسمان دوزي ندهندت زياده از روزي» ، در يكجا بخواند : « قرار در كف آزادگان نگيرد مال» در جاي ديگر بيند : « امروز كه داري انديشة فردا كن»؟!.. اين گفته هاي متناقض جز گيج سري چه نتيجه تواند داد؟!..

     

    شما تنها اين دو شعر را با خرد بداوري گزاريد.

     

    ناسزايي را چو بيني بختيار      عاقلان تسليم كردند اختيار

    باش تا دستش ببندد روزگار      پس بكام دوستان چشمش درآر

     

    آيا اين دستور با مردمي و گردنفرازي سازگار است؟!.. اين خود شيوة مردم زبون و پستنهاد است كه چون كسي را چيره ديدند در برابر او بخاموشي و فروتني گرايند و بستمهايش گردن گزارند و چاپلوسي و ستايشگري كنند. ولي چون روزي رسيد و او گرفتاري پيدا كرد آنزمانست كه شمشير ناتوانكشي را از غلاف درآورده پياپي بر سرش نوازند. كنون شما ببينيد كه آقاي شاعر اين زبوني و پستي را يك فلسفة اخلاقي گردانيده و با يكزبان شيوايي بمردم ياد ميدهد.

    يكدسته مردم باشرافت و گردنفراز بايد درست بوارونة اين دستور شاعر رفتار كنند. باينمعني كه كسيكه بستمگري برخاسته و چيرگي مي نمايد در برابرش ايستند و از مرگ نترسيده جلوگيري كنند. ولي چون افتاد و ناتوان گرديد ديگر ناتوان كشي ننمايد و از روي عدالت بمحاكمه اش كشند. اينست دستوريكه بايد بمردم داد. شاعر وارونة اين را گفته و شما چون نيك انديشيد ، امروز انبوه ايرانيان بهمان گفتة شاعر رفتار ميكنند. چيزيكه هست فرقي ميانة ناسزا و سزا نگزارده ، يكمردي را چه نيك باشد و چه بد ، همينكه چيره مي بينند : بيكبار گردن مي گزارند و بنده وار فرمانبري مي كنند ، بي آنكه خود او بخواهد زبان بچاپلوسي باز ميكنند. ولي همينكه او مي افتد بيكبار برگشته نامردانه پرده دريها مينمايند. چنانكه همين رفتار را با شاه گذشته كردند ، كه تا نيرومند و توانا بود آن ستايشگريها و فروتني ها مينمودند و همينكه در نتيجة پيشامدهاي شهريور ماه ناتوان گرديد و برافتاد بيكبار زبانها به بدگويي و پرده دري باز گرديد.

     

    اساساً بايد گفت : يكدسته از ايرانيان (بخصوص از همان طبقة ادبا و فضلا) در اين رفتار آزموده شده اند كه بي آنكه خود متوجه باشند اين رفتار از آنان سرميزند. همچون رقاصان آزموده و كاركرده كه همينكه آواز موسيقي بلند شد بي آنكه خود توجه كنند و بي آنكه نيازي باشد ، دستها و پاهاشان بحركت مي آيد و مطابق هواي موسيقي رقص ميكنند. شايد يك رقاص در همانحال فكرش در جاي ديگر است ، و با اينحال چون ورزيده است اعضايش حركات را بخوبي و درستي ادا ميكند. ايرانيان بدبخت نيز از بس در اين كار ورزيده گرديده اند بي آنكه خود بفهمند بي اختيار اين رفتار از آنان سرميزند. يك كسي همينكه نيرومند گرديد بي اختيار بسوي او ميگرايند و در برابر دستورهايش ، چه نيك و چه بد ، جز گردن گزاري و فرمانبرداري نمي نمايند ولي همينكه از نيرو افتاد بيكبار مي بينيد قيافه ها ديگر گرديده و لحنها عوض شده و از فردا همينكه بهمديگر ميرسند بي مقدمه چنين ميگويند : " ديدي اين ظالم چه كارها ميكرد ، ديدي خدا چگونه انتقام گرفت".

    (پرچم روزانه شمارة 96 سال يكم شنبه 26 ارديبهشت ماه 1321)

    نویسنده : رضا فرهيزش بازدید : 38 تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت: 13:29
    برچسب‌ها :

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها