73 ـ پاسخ به آقاي منوچهر عدل

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    آن سياه دلان رسوا بدانند كه بزودي مزد بيفرهنگي خود را خواهند گرفت.

     

    خوشبختانه آقاي منوچهر عدل در گفتار خود پيروي از آن سبكمغزان ننموده
     ولي من از ايشان گله مندم. زيرا اين نسزاست نويسنده اي كه روي سخنش با پاكمردي چون آقاي كسروي است بسخناني از قبيل (شبها خوابتان برد) پردازد يا بگويد شما خيلي افراطي هستيد و ايرادهاي شما مانند اين است كه « آدمي بجاي اينكه دو پا داشته باشد خداوند او را مدور مي آفريد».

     

    آقاي منوچهر عدل بدانند آقاي كسروي از شمار ديگران بيرونند. بدانند سخنان آقاي كسروي همه پاكي و همه راستي است. با اينحال از ايشان سپاسمندم و اينست كه بپاسخ پرداخته مي گويم :

     

    نخست شما در طبقه بندي خود باشتباه افتاده ايد. من نمي دانم شما احساسات را چگونه معني مي كنيد كه خردمندان را فاقد آن مي دانيد؟! احساسات نچيزي است كه كسي نداشته باشد تنها هر كسي احساسات خود را در يك راه مصرف مي كند. اينكه كساني مي گويند خردمندن فاقد احساساتند يك سخن بيپايي بيش نيست. اين سخن هميشه دستاويز فريبكاران است. شاعران چون در مقابل ايرادهاي خردمندان پاسخي نداشته اند بچنين سخنان پوچي يا سخناني نزديك باين برخاسته اند. آن احساساتي كه مقصود هواداران شاعران است جز وهم و ماليخوليا نيست. موسيقي يكي از خوشي هاي زندگاني است و بايد از آن بهره جست. كسي را با موسيقي دشمني نيست. سخنان شيوا و لطيف هم در آدمي مؤثر است مخصوصاً كه شنونده ، گويندة آن سخنان را هم مرد بزرگ و باخردي تصور نمايد. اينكه بدآموزيها با چنان سرعتي در ايران پيش رفته و ريشه دوانيده اند از آنست كه در قالب الفاظ شيوا و فريبنده با سجع و قافيه پراكنده شده است. اين نشدني است كه خردمندان احساسات نداشته باشند راستي آن است كه خردمند از هر چيز درستش را مي خواهد. آنچه خردمندان را بر مي انگيزاند همانا احساسات اوست.

     

    منتها خردمند با راهنمايي خرد از احساسات خود استفاده مي نمايد. آيا مي توانيم بگوييم ستارخان و باقرخان و طباطبايي و بهبهاني احساسات نداشته اند؟. آيا مي توانيم آنمردان جانباز و فداكار را فاقد احساسات بدانيم؟

     

    مي توانيم بگوييم آقاي كسروي كه از درماندگيهاي ايرانيان « دلسوختگيها » دارند فاقد احساسات مي باشند؟!

    آيا گويندة جملة زير احساسات ندارد؟ : ( و نيز قرنها شرقيان با كيشهاي گوناگون زيسته اند آوخ آوخ)

     

    آنانكه از درماندگيها و پراكندگيهاي شرقيان دلي سوخته و چشمي گريان دارند معني اين سخن را مي فهمند. هر شرقي غيرتمندي از اين سخن تكان مي خورد اشك در ديدگانش حلقه مي زند. حالي پيدا مي كند.

     

    اينها را مي نويسم كه هم شما به بيپايي آن طبقه بندي خود پي بريد و هم پاسخ آنانكه بيشرمانه مي گويند (حال ندارد عاشق نيست. سخن شناس نه اي جان من خطا اينجاست.) داده شود.

     

    شما مي گوييد « يكنفر بيچارة درمانده موقعي كه محزون است با خواندن آواز خود را سرگرم ميكند وقتي كه يكنفر به آواز شور فلان شعر را ميخواند از هم و غم دنيا فارغ مي شود» با ذكر اينكه يك خردمند بيهوده غمگين نمي شود و اگر غمگين شد شعر ماية تسلي او نتواند بود گيرم كه شعر يكي را از غم خلاص نمود ، آيا براي همين ما بايد از زيانهاي شعر چشم بپوشيم؟! مقصود را با مثلي روشن مي گردانم چنين انگاريد يكي از آشنايان شما براي انجام كاري برمي خيزد ولي بعللي موفق نمي شود.

     

    شما هم براي آنكه آن آشنايتان را از تأثر و اندوه بيرون آوريد بنشينيد و از مثنوي مثلاً اين شعر را برايش بخوانيد :

     

    گر نشد از جهد كار من تمام      من در آن معذور باشم والسلام

     

    يا به آواز حزين برايش بخوانيد :

     

    بجد و جهد چو كاري نمي رود از پيش      بكردگار رها كرده به مصالح خويش

     

    ممكن است با اين سخنان از هم و غم خلاصش كنيد. ولي مطمئن باشيد كه اول حس غيرتمندي و فعاليت مجدد را در او كشته ايد. سپس طبعاً از حالت تأثر و اندوه بيرون خواهد گرديد. اينك از خودتان قضاوت مي خواهم چون اين شعرها آن آشنا را از غم نجات داده و بقول شما يكي از نيازمنديهاي او را برآورده بهادار است؟!

     

    شما مي گوييد : « يكنفر شاعر از خواندن اين شعر : هر شب مه من سوي فزوني دارد. الي آخر حالي پيدا مي كند ...»

     

    شما خودتان تصديق نموده ايد كه بمبالغه هاي بيمعني نبايد پرداخت. تصديق نموده ايد (شعر سخن است و سخن جز بهنگام نياز نبايد گفت) از شما مي پرسم : اولاً شاعر بچنين گزافگويي چه نيازي داشته؟ اين چه جنوني است كه كسي معشوق خود را به كرة ماه تشبيه كند؟! اين چگونه تشبيهي است؟! آدمي كجا و كرة ماه كجا؟!

     

    و اينكه مي گوييد (حالي) پيدا مي كند آن حال جز ماليخوليا نيست ( كه خود ارادتمند دچارش بوده ام) ببينيد يك بت پرست كه در مقابل يك تنديسه با فروتني مي ايستاده و گردن كج ميساخته بيگمان حالي داشته؟ پس بايد گفت بت پرستي خوبست. بايد گفت :

     

    مسلمان گر بدانستي كه بت چيست      يقين كردي كه دين در بت پرستي است

     

    و اگر پاكمردي بت پرستي را بپرستش خداي يگانه بخواند بايد بگويد چون از بت پرستي حالي بمن دست مي دهد نخواهم پذيرفت؟

     

    شما مي گوييد : « اگر سعدي در سراسر بوستانش و گلستانش جفنگ گفته باشد ...» مثلاً براي اينكه يكبار از دهانش در رفته و گفته : تن آدمي شريفست بجان آدميت ، يا بني آدم اعضاي يكديگرند ، بايد مجسمة او را بريزيم.

     

    اين بدان ماند كه بگوييد چون جناب آقاي اسفندياري[1] روزي در صحن عبدالعظيم چند توماني به بينوايان داده (آنهم براي فريب و خودنمايي) از چاپلوسيها[يش] كه آبروي يك تودة بيست مليوني را برده چشم پوشيم و بديهايش برخش نكشيم و نيكش داريم. تازه همين شعر تن آدمي شريفست بجان آدميت غلط است زيرا جان « آدميت» با جان « حيوانيت» يكي است آن روان است كه آدمي را از ديگر جانداران جدا مي سازد همان سعدي كه گفته بني آدم اعضاي يكديگرند ، در جاي ديگر آن گفتة خود را باطل نموده و وارونه اش را گفته است :

     

    آنكه را خيمه به صحراي قناعت زده اند       گر جهان زلزله گيرد غم ويراني نيست.

     

    در همين شعر ساده و فريبنده چند بدآموزي خفته : 1ـ مي دانيد آن قناعتي كه شاعران ميگويند جز گدايي و خانقاه نشيني نيست 2ـ يعني اگر تو قانع بودي زن و فرزند ، خانه و كاچال نداشتي اگر جهان را زلزله گيرد و همه چيز از بين برود و همه زير آوار بميرند ترا غم نيست[زيرا چيزي نداشته اي (حتا غيرت و نوعدوستي) كه تو را غمگين گرداند]. اينها را مي نويسم كه شما به پستي اين سعدي ( باعظمت و كبريا ) پي بريد اينها را مي نويسم كه بدانيد بايد نام شومش از خاطرها محو شود.

     

    شما مي گوييد : « اگر ما يكي يكي افراد برجسته و نويسندگان و نوابغ خود را به بهانة آنكه در ديوانشان يكمصرع مخالف فعاليت پيدا شده تكفير كرده و در نظر خود آنان را بيقدر و قيمت سازيم غرور ملي نخواهيم داشت» گذشته از آنكه ديوان آن نوابغ پر از بدآموزيهاي جبريگري و صوفيگري و خراباتيگري است ، و ضمناً با آن قاعده كه خودتان قبول كرده ايد « شعر سخن است و سخن جز بهنگام نياز نبايد گفت» سازش ندارد اين نيز بدان ماند كه بگوييد اگر ما از سرلشكر معيني و محتشمي و سرهنگ وزيري و ديگر اين ناكسان بدي گوييم و نامهاشان با بي احترامي بريم و بي ارجشان دانيم فقط و فقط بر[اي] اينكه در پيشآمد هاي شهريور نامردانه گريخته اند ، غرور ملي نخواهيم داشت. شما مي گوييد : « يك آكادمي صالح» تشكيل شود. مي گويم از آن آكادمي با آن تشكيلات كه خواست شماست كاري ساخته نيست. گيرم كه وزارت فرهنگ پيشنهاد شما را پذيرفت ، آيا شما چنان كساني را مي شناسيد كه شايستگي چنان حكميتي داشته باشند؟ راستي اينست كه ايرانيان بايد حقايق را بفهمند و خودشان آن ديوانهاي سراپا زيان را بآتش كشند.

     

    و اما دربارة شعرهاي مهيج فردوسي و سرود (آلمان برتر از همه) و اين قبيل سرودها بايد گفت بسيار بي انصافي است اگر كسي آنها را با بدآموزيهاي سعديها مقايسه كند.

     

    در اينجا سخن را بپايان مي رسانم و مي گويم گذشته از اينكه از پدري شاعر بوجود آمده ام ، خود نيز سالياني شعر مي گفته ام و جز شعر و شاعري كاري نداشته ام و چنانچه زير عنوان داوري توده در پرچم نوشتم زيانهاي جبران ناپذيري از اين رهگذر ديده ام آنحالي را كه شما مي گوييد بحد اكمل داشته ام خلاصه كسي نيستم كه با شعر ناآشنا باشم و مطمئن باشيد بهتر از شما سعدي را ميشناسم.

    احمد سروش

     

    پرچم : تأثري كه آقاي سروش در آغاز گفتة خود از بيفرهنگي روزنامه نويسان نموده اند ديگران نيز مي نمايند. ولي چنانكه بارها نوشته ايم بايد اين پستيها را از خود نشان دهند تا روزش رسد و سزاشان يابند. ما با اين ياوه گوييها از راه خود باز نخواهيم ماند.

    (پرچم روزانه شمارة 230 سه شنبه نوزدهم آبانماه 1321)

    [1] : محتشم السلطنة اسفندياري كه سالها رئيس مجلس حكومت رضاشاه بود و در چنان جايگاهي چاپلوسيهاي بسيار به او مي كرد. نك. پرچم شمارة 63

     

    چرا بدليل گردن نگزاريم؟!

     

    بخامة آقاي محمدعلي امام

    آقاي كسروي دارندة پرچم

    در شمارة 216 روزنامة پرچم نوشته اي بخامة آقاي منوچهر عدل زير عنوان « قابل توجه وزارت فرهنگ» چاپ شده بود كه با راه روزنامه بهيچوجه سازش نداشت. پس از خواندن آن گفتار نخست در شگفت شدم كه چگونه گفتاري بيرون از راه آزادگان در روزنامه بچاپ رسيده سپس كه جستجوي بيشتري كردم باين نكته متوجه شدم كه اين گفتار در دنبالة « داوري توده» رسيده و براي آنكه داوري از هر جهت بيطرفانه باشد بچاپ آن مبادرت گرديده است.

     

    اما چنانكه مي دانيد چون نويسنده از كسانيم كه در داوري توده شركت كرده و بر عليه آن سخن بازيهاي ننگين كه بخيره ادبياتش مي نامند رأي داده ام با چاپ شدن اين رأي مخالف و يا بهتر گويم قائل شدن بوجود حد وسطي ميان حق و باطل كه از بركت اين مفاخر ملي آن نيز خصيصه اي براي بيشتر مردم شده است!! ، حق دارم بپاسخگويي برخيزم از اينرو اين رشته گفتار را تهيه كرده فرستادم هرچند بدرازي انجاميده بسا ستونهاي زياده از دو سه شماره را اشغال كند باستناد همان حق خواهش دارم آنها را چاپ كنند.

     

    براي آنكه راه گفتگو از هر جهت روشن شود و در آينده جاي سخني باز نماند پيش از آنكه بتجزية گفته هاي آقاي عدل آغاز كنم ناگزير از ايراد چند مقدمه ام كه هر يك از آن مقدمات را در يك گفتار باز خواهيم نمود. از آقاي عدل كه او را تاكنون نديده ام خواهشمندم اين مقدمات را بدقت و انديشه بخوانند تا چون نوبت بتجزية گفته هايشان برسد زمينة گفتگو معلوم باشد و بسا كه در پايان از در راستي پرستي درآمده همراه و همگام آزادگان شوند.

     

    براي تشخيص خوب و بد ترازويي لازم است.

     

    در هر گفتگو خواه بصورت داوري در دادگاهي مطرح باشد يا در مطبوعات با نوشتن انجام گيرد يا ميان دو يا چند تن در جلسه اي بميان آيد بجهت تشخيص راست از دروغ و حق از باطل ترازويي بايد در دست باشد تا اظهارات هر طرف گفتگو با آن سنجيده شود و صحت يا سقم آنها بدست آيد اگر چنين ترازويي نداشته باشيم چون مبنايي براي داوري نيست اصولاً تشخيص حق از باطل و راست از دروغ ناممكن خواهد بود مثلاً اگر در مورد قطع و فصل دعاوي قانونهايي هرچند هم بصورت عرف و عادت جاري باشد در ميان نباشد انجام قضاوت صحيح نخواهد شد.

     

    در مورد تشخيص سودمندي يا زيانمندي يك شئي يا شناختن نيك و بد آن از لحاظ اخلاقي اتحاد در ترازو ضروري تر است زيرا مثلاً يك عقيدة كيشي يا يك رسم اجتماعي يا يك كار چون از نظرهاي گوناگون نگريسته شود ممكن است در يكجا خوب و در جاي ديگر بد شناخته گردد.

     

    بطور مثال نيرنگبازي را اگر از نظر ماديگري نگاه كنيم صنعت خوبي است چرا كه نيرنگباز چون توانسته است نيرنگي بكار زند و بوسيلة آن بمقصود خود توفيق يابد از نظر ماديگري نسبت بآنكه نيرنگ خورده تواناتر است و چون شرط بود[برد؟] را بهتر دارد فرد شايسته تري شناخته مي گردد.

     

    اما اگر عمل نيرنگباز را از نظر صلاح هيئت اجتماع بسنجيم نتيجه درست بعكس خواهد شد زيرا كار نيرنگباز بزيان افراد ديگر بوده و اگر شيوع پيدا كند امنيت اجتماعي منحل خواهد گرديد و از همين جاست كه حتي در كشورهاييكه عقيدة ديگري رايج مي باشد براي نيرنگبازان كيفر وضع كرده اند و آنان را در دادگاهها دنبال مي كنند.

     

    گمان مي كنم لزوم بودن يك ترازو در بخش نيك و بد يك چيز تا اينجا روشن شده باشد. اكنون بايد ديد وبه [در؟] داوري سودمندي و زيانمندي آنچه امروزه ادبيات مي خوانيم ترازويي كه بايد بكار برده شود و ما آزادگان بكار برده ايم چيست. پاسخ اين پرسش را در شمارة آينده خواهيد ديد.

     

    در تشخيص نيك و بد آنچه مربوط بتوده است چه ترازويي بايد بكار برد؟

     

    در گفتار گذشته لزوم داشتن ترازو را در سنجش نيك و بد و هر چيز بيان كردم و تا آنجا كه بايد نشان دادم كه در هر داوري تا مبنايي در دست نباشد از گفتگو نتيجه بدست نخواهد آمد ، در آنجا وعده دادم كه در اين گفتار بتعريف ترازويي كه ما آزادگان در سنجش خوبي و بدي هر چيز بكار ميبريم بپردازم. در همة گفتارهاي [ستون] « داوري توده» هرچند هر يك از يكجا نوشته و فرستاده شده و نويسندگان آنها بيشتر از نزديك يكديگر را نمي شناسند اين ترازو كه شرح خواهم داد بكار رفته و اساس داوري بوده است.

     

    ما مي گوييم هر موضوعي كه مربوط و متعلق بتوده مي باشد و در زندگاني كنوني و آيندة ملت تأثيرات نيك يا بدي تواند داشت ، يگانه ترازويي كه در تشخيص نيك و بد آن مي توان و بايد بكار برد فقط ترازوي سود و زيان توده است زيرا موضوعي را كه متعلق بزندگاني يك ملتي است تنها از نظر سود و زيان آنملت بايد سنجيد ، و كاملاً بر خلاف عدالت است اگر چنين مسئله اي را از لحاظ سود و زيان يكدسته يا تمايلات يك شخصي اگر هم معروف و مقتدر باشد بداوري گزاريم.

     

    در چنين مسائل هيچكس را حق نيست بسابقة عادت يا بانگيزة هوس سخني گويد و عادت داشتن بچيزي يا هوس خود را ميزان تشخيص نيك و بد قرار بدهد و در چيزيكه ازآن او تنها نيست حكم كند.

     

    سفيهانه تر آنست كه در اينگونه مباحث ـ چنانكه بارها شنيده شده ـ كسي بگويد من فلان چيز را دوست ميدارم شما دوست نمي داريد بد بدانيد! در حقيقت موضوع اجتماعي را بپاية لباس شخصي و رنگ كفش و كلاه تنزل دهد و همچنانكه در برگزيدن رخت و كلاه آزاد است تصور كند در مسائل مربوط بتوده هم داراي اين آزادي است!

     

    چيزهايي كه ادبيات مي خوانند نيز از مسائلي است كه در زندگاني گذشته و اكنون ما تأثيرات فراوان داشته و دارد و چون تنها ازآن يك تن يا يكدسته يا مردم كنوني ايران نيست هيچكس نميتواند تنها از نظر سود و زيان يكدسته يا به پيروي دلخواه و بانگيزة هوس در نيكي و بدي آنها اظهار رأي كند. بنابراين ملاك تشخيص نيكي و بدي در اينجا چون ساير مسائل توده اي تنها سود و زيان توده است و بس.

     

    علاوه بر مسلم بودن لزوم اين ترازو ، براي اينكه از داوري نتيجة اطمينان بخشي بدست آيد ، مراعات شرايطي كه در داوري لازم شمرده مي شود نيز ضروري است ، و چنانكه يك قاضي دادگر در هنگام داوري بپايگاه اداري ، لقب ، ميزان داراك ، نفوذ ، شهرت هيچيك از طرفين دعوي توجه نمي كند و اگر نسبت بيكي از آنها دشمني يا دوستي ديرينه اي دارد بايد بكوشد خويشتن را در هنگام داوري از زير تأثيرات دشمني و دوستي باز رهاند در اين داوري نيز بايد همين ملاحظات با امانت و دقت بيشتري مراعات گردد. مثلاً در هنگاميكه گفته هاي يك شاعر در ترازوي سود و زيان جامعه سنجيده مي شود ، شهرت زياد ، چاپ شدن ديوان يا طرفداري دسته ها و مقاماتي آزاد ، اينكه مدتها نامش به بزرگي برده و لقبها باو داده اند يا بر گورش بهزينة اين مردم گرسنه بارگاه و گنبدي افراشته اند يا شرقشناسان بنامش هياهوها برانگيخته كنفرانسها داده اند يا كساني بدلخواه ديگران يا ناپاكدلانه لسان الغيبش ناميده ، كرامات و معجزات برايش ساخته اند ، بلبلش ميگويند ، فرشته اش ميخوانند ، فاخته اش مي ستايند ، خلاصه هرچه بر زبانشان رفت بامعني و بيمعني باو نسبت مي دهند و امثال آنگونه ملاحظات را كه دليل نيست ولي دليل را از كار مي اندازد ، نبايد مورد توجه قرار داد ـ و تنها بحكايت دليل خردپذير گوش فراداشت. در اينجا روي سخن را بآقاي عدل كرده مي گويم : چون از گفتارتان برمي آيد كه مردي راستي پژوهيد يقين دارم اين دو مقدمه را كه از راه خرد بيرون نيست خواهيد پذيرفت و بسا بگوييد بياييد چيزهايي را كه ادبيات مي نامند و مشتي سخنفروش از غفلت اين تودة گرسنه ، بازي با آنها را ماية كسب روزي قرار داده اند با ترازوي سود و زيان توده بسنجيم پاسخ اين سئوال مقدر آنست : اين كار مدتهاست انجام گرفته و بدبختانه از سنجش بجز برخي از سروده هاي دو سه تن همگي از آب بد درآمده است و از لحاظ سود و زيان توده زيانمند تشخيص داده شده. در ميانه هاي سال 1314 در كنفرانسي كه در انجمن شاعران تهران در خانة شاهزاده افسر از طرف آقاي كسروي رهنماي آزادگان با حضور بسياري از سخن بازان و سخنفروشان داده شد و نويسنده نيز از باشندگان بودم اين ترازوي خردپذير در نهايت امانت و چنانكه شايستة يك داور دادگر و غيرتمند است بكار برده شد و نتيجه همان شد كه در بالا ياد گرديد. خلاصة اين كنفرانس در مهنامة پيمان چاپ شده بعلاوه در شماره هاي سال 15ـ 1314 اين مهنامه بارها اين ترازو بكار رفته و نتيجه همان بوده كه گفته شد. از اينرو نيازي بتكرار نيست و شما مي توانيد بآنها مراجعه كنيد.

     

    اين مقدمة دوم بود ولي پيش از آنكه بگفتار شما درآيم نكتة ديگر را بعنوان مقدمة سوم ياد ميكنم.

     

    ما با جربزة شعرگويي (نه شاعري) مخالف نيستيم.

     

    شعرگويي جربزه ايست و اين جربزه كه در ايرانيان بسيار نيرومند شده جهتي ندارد كه ما با اين جربزه دشمن باشيم و بخواهيم آنرا نابود سازيم.

     

    چيزي كه هست مي گوييم بايد آنرا مانند هر جربزة ديگري در جاي خوب بكار برد.

     

    ما مي گوييم شعر سخن است و سخن چه نثر و چه نظم جز در مورد نياز نبايد گفته شود ميگوييم سخن وسيله است و غايت نيست بنابراين سخن را غايتي و آرماني شناختن و آن را شغلي گرفتن و مردم را با آن سرگرم ساختن و از پرداختن بزندگي بازداشتن كار خردمندانه اي نيست. بطور مثال اره در دست درودگر آلتي است براي بريدن و اگر درودگر اره مي خرد و آن را نگاه ميدارد و گاهي آن را چرب و تيز مي كند از اينجهت است كه بتواند با آن چوب ببرد. اكنون اگر درودگري اره اش را در يك كيسة مخملين جاي دهد و در دكان خود طاقچة مخصوصي براي آن درست كند و در اطراف طاقچه زنگوله و منگوله بياويزد ، در بالاي طاقچه نقش تبرزين و كشكول كشد و سبحه هاي هزار دانه بند كند ، در دورادور محراب اره قاب عكسهاي پنداري پيغمبران و امامان كوبد ، و آيـة الكرسي و قل اعوذ نويسد ، بدسته و غلاف اره دعاها و طلسم ها[ي] سه گوش و چهار گوش بندد ، پنج پنجة مسين و آهنين نهد آيا آن درودگر را ديوانه نخواهيد خواند؟؟!

     

    مي گويم : چون شعر سخني است موزون و آهنگ دارد و در دل بيشتر مي نشيند در تهييج وجدانيات مؤثرتر از نثر تواند بود. در اينگونه جاها بشرط آنكه موضوع خردمندانه و سودمند باشد و از بدآموزي حتي با ايماء پاك باشد بايد از آن فايده برد.

     

    اين را هم بگويم و بگفتار شما بپردازم. من خود شاعر بوده و شعرهاي زيادي سروده ام. چند تكه از شعرهايم در مجلة عالم نسوان و در مهنامة پيمان سال دوم بعنوان شعر سودمند چاپ شده ـ ليكن چون بر بيهودگي كار شاعران و زيانمندي شعرهايشان آگاه شدم ، از آن گذشته دانستم كه سخن بازي مانند اختلافات كيشي و ملاسازي از وسائلي است كه ديگران براي استواري نفوذ خود در مشرق از آن سود مي برند و چنانكه ديده ايد باز هم مي بينيد بترويج آنها مي كوشند مردانه همگي آن سروده ها را بدور ريختم و لگدمال ساختم.

     

    آقاي عدل از اين[جا] گفتار شما را بگفتگو مي گزارم. ..

     

    شما عنوان گفتارتان را ـ قابل توجه وزارت فرهنگ ـ قرار داده ايد.

     

    اين وزارت پيش از آنكه من يا شما پيشنهاد كنيم بعقيدة خودش خوب و بد آثار گذشتگان را جدا كرده و بنام منتخبات و تاريخ شعرا از دانشپاية سوم دبستان گرفته يا دورة ليسانس و دكترا در ادبيات آنها را تحويل جوانان توده ميدهد.

     

    براي اينكه گفته ام بي گواه نماند چه بهتر از كتابهاي درسي نمونه هايي در اينجا ياد كنم.

     

    تيكه هاي زير از كتاب فارسي كه بتوسط كميسيوني براي سال دوم دبيرستانها تأليف شده نقل مي گردد :

     

    بدآموزيهاي خراباتيان!

     

    چو دي رفت و فردا نيامد پديد      يك امروز بايد بشادي چميد

     

    چون ديروز گذشته و فردا نيامده است امروز را بايد خوش بود ، ديگر هرچه بادا باد!

     

    دمي را كه سرماية زندگي است      بتلخي سپردن نه فرخندگي است

     

    سرماية زندگاني همين يك دم است ، پس نبايد آن را در انديشه و اندوه سپري كرد اگرچه نالة زنان بينوا و كودكان معصوم از گرسنگي بآسمان برسد!

     

    جهان غم نيرزد بشادي گراي      نه كز بهر غم كرده اند اين سراي

     

    جهان [و] « البته زندگي سرافرازانه و استقلال كشور و آسايش توده يا هر چيز خوب ديگر» ارزش غمخواري ندارد پس خوش باشد! زيرا اين خانه را كه براي غم خوردن نيافريده اند.

     

    كسي كو در نيكنامي زند      در اين حلقه لاف غلامي زند

     

    مطابق اين فلسفة آقاي حكيم نظامي ، تيره هاي سياهان هوتنتوت [Hottentot ، مردمي در جنوب غربي آفريقا] نيكنامترين مردمند. ببخشيد ـ اگر برخي از آنان را بغلامي مي برند ديگر لاف غلامي نمي زنند!

     

    در زير عنوان ضخيم ـ آرزوهاي حافظ ـ غزلي در آن كتاب نقش شده كه من با آنكه شعرهاي حافظ را بيشتر خوانده ام و ميدانستم كه جز بدآموزي و سخنان رنگارنگ چيزي در چنته اش نيست نخست بگفتة معمول از خود وا رفتم كه شايد حافظه ام خطا مي كند و در گفته هاي اين مرد آموزاكهاي عالي هم هست كه من نديده ام. غزل را بدقت دوبار خواندم جز سخنان بي ارتباط پرت چيزي نداشت. اينك شعر آخر آنرا كه گويي مقصود از آن عنوان اين بوده براي شما نقل ميكنم.

     

    آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ      همتي تا بسلامت ز درم باز آيد

     

    اينست آرزوي يكي از گويندگان كه از مفاخر مليش مي نامند!

     

    درسهاي اخلاقي!

     

    صلح با دشمن اگر خواهي هركه كه ترا      در قفا عيب كند در نظرش تحسين كن

     

    دو رنگي و منافقي را بسيار خوب ياد مي دهد!

     

    سخن آخر بدهان مي گذرد موذي را         سخنش تلخ نخواهي دهنش شيرين كن

     

    بجاي اينكه بگويد سر مردم آزار را بكوب تا ديگر مجال ستمگري و مردم آزاري نداشته باشد ميگويد باو رشوه اي بده تا خودت از شر او آسوده شوي. بديگران هرچه بخواهد بكند بجهنم!!

     

    درس ميهن پرستي!

     

    همه مي دانند چنگيزخان خونخوار كسي بوده كه بايد نامش هميشه در ايران توأم بنفرين ياد شود. شما خوب ملاحظه كنيد در اين كتاب از زبان يك تاريخ نويس چاپلوس بيغيرت ، او را در نظر شاگردان فيلسوفي تصوير كرده اند. در اين حكايت گويند چنگيزخان در تشييد بناي موافقت و تمهيد قواعد الفت ... تا آخر ، در داستان جانگداز هجوم مغول شايد كمتر خانوادة ايراني چه از جهت كشته شدن كسان يا بكنيزي رفتن دوشيزگان گرفتار مصيبت و اندوه نشده باشد.

     

    هرچند علل باطني پيشامدن چنين داستان هولناكي مسلماً سستي انديشه ها و مردن خويهاي دليري و مردانگي در اثر رواج صوفيگري و بدآموزيهاي ديگر بوده است ولي جاي انكار هم نيست كه جبن و نامردي محمد خوارزمشاه را نيز بايد يكي از علل پيشامد دانست.

     

    ديگران اينگونه داستانها را در تاريخي كه براي آموزشگاهها مي نويسند و مقصود از تدريس آن برانگيختن غرور ملي است كمتر ياد مي كنند و اگر ياد چنين داستانها لازم افتد نام كسي يا كساني را كه سبب پيشامد شناخته شده اند ببدي و نفرين ياد مي كنند و علل روحي سيه روزي را با زبان گيرايي شرح ميدهند تا از يكسو شخصيت ملي شاگرد سست نشود از سوي ديگر آن عبرت آموزي كه نتيجة تدريس فن تاريخ است بدست آيد. آنگاه شما ببينيد داستان دلگداز مغول در جاي ديگر كتاب بچه صورتي ياد شده است!

     

    پس از شرح اضطراب ناشي از ترسويي خوارزمشاه بنقل از تذكرة دولتشاه سمرقندي از زبان همان تاريخ نگار بيغيرت مي گويد :

     

    و اين ابيات را بديهتاً انشا كرد (مقصود سلطان محمد خوارزمشاه است) و از من دوات و قلم خواست و زارزار مي گريست و اين ابيات را ميخواند و مي نوشت :

     

    بروز نكبت اگر برج قلعة فلكت            چو شاه معركه چرخ مسكن و مأواست

     

    يقين بدان كه بوقت نزول تير قضا         حصار محكم تو همچو دامن حوراست

     

    تو كار نيك و بد خود بحق مفوض كن     بروز نكبت و دولت كه كار كار خداست

     

    در معني شعرها دقت كنيد. بدآموزي جبريان را بهانة بيغيرتي و سست نهادي خود قرار داده گناه آنهمه ويراني شهرها و كشتار مردان و زنان و بچگان و بكنيزي رفتن دوشيزگان را بيشرمانه با دو سه بيت شعر بگردان خدا بار ميكنند!

     

    با داشتن چنين گنجينه هاي اخلاقي اگر يكي از پيشوايان قوم پس از واقعة سوم شهريور پارسال گناه پيشامد را بگردن « تقدير» بار كند جاي هيچگونه شگفتي نيست!

     

    درس دانش!

     

    در همان كتاب ، چشم بپوشيم از اسلوب انشاء رنگارنگ آن كه هر يك نسبت به ديگري زبان بيگانه اي مي نمايد و از نظر زبان آموزي بسيار زيانمند مي باشد ، عيبها و بدآموزيها ، خرافه بافيهايي آورده شده كه حتي در كتب كلاسي كه ويژة فرزندان مستعمره ها تأليف مي گردد آنها كمتر ديده مي شود. در اين تيكه كه براي نمونه آورده ام درست انديشه كنيد :

     

    دانايان گفته اند كه هيچ بزرگوارتر از قلم نيست!

     

    ديگر معلوم نشد مقصود حجت الاسلام غزالي در اين بافندگي كه در كتاب نصيحـة الملوك! كرده ، قلمهاي متداول آنزمان بوده كه از ني مي ساخته اند يا مي دانسته خودنويسهاي پارك[ر] آمريكايي در اين عصر اختراع مي شود.

     

    و نيز نمي دانم شاگردان از دبيري كه اين را تدريس ميكند گاهي پرسيده اند اگر بزرگوارتري قلم از آنجاست كه ابزار نوشتن است پس بزرگوارتري ماشين تحرير و ماشين چاپ بچه پايه خواهد بود؟!

     

    بيشرمانه تر دروغي است كه اين حجت الاسلام در ميانة همين بافندگي به رسول اكرم بسته باين عبارت :

     

    رسول خداي صلوات الله عليه فرمود نخست چيزي كه خداي تعالي آفريد قلم را آفريد و براند بر وي آنچه تا قيامت بخواست بودن!

     

    از يكسو دانش زمين شناسي و هيئت بشاگرد مي آموزند و از سوي ديگر اينگونه افسانه هاي خنك را بنام گنجينه هاي ادبي بمغز بيجاره ها ولو بزور چماق شده هم بايد فرو كرد! پس بدانيد اينكه تحصيل كرده هاي ما همه كاره و هيچكاره اند بيجهت نيست. اينها نمونه هايي از يك كتاب دبيرستاني بود و هرچند من بيش از شش سال است از خدمت فرهنگ بركنارم ليكن اطمينان دارم بيشتر كتابهاي درسي گذشته از اينكه جوانان و كودكان را بحفظ كردن عباراتي بي دريافتن معناي آنها واميدارد و با اين عمل زشت نيروي دريافت و دقت و داوري را از همان روزگار جواني در آنان مي كشد و اين خود گناه بزرگي است گذشته از بدآموزيها و سخن بافيها!

     

    آقاي عدل ، براي اينكه بدانيد ما با هر شعر و با هر شاعري دشمن نيستيم يك نكته را در اينجا اضافه خواهم كرد از اين نكته مي توانيد راز بزرگي را نيز استنباط كنيد.

     

    فردوسي گويندة ارجمندي است كه علاوه بر آلوده نبودن به پستيهايي كه شاعران ديگر داشته اند از نظر زنده كردن زبان فارسي و كمك بزرگي كه شاهنامه اش باستواري بنياد ايرانيگري كرده شايستة نام بزرگي است. جشن هزاره اي كه در سال 1313 بنام او برپا شد ، هم شايان چنين تجليلي بود هم از آن جشن و جنبش غيرت ايرانيگري در سرها برانگيخته شد.

     

    ديري نكشيد با گذاشتن مسابقه هاي ادبي نظير ـ اشعر شعراي ايران كيست ـ و ترجيح دادن ياوه گوياني بر اين بزرگ در پاسخها و گرفتن جشن براي آن گويندة رنگارنگ باف بي مسلك و ساختن بارگاه بر گور اين پيشواي خراباتيان ، توجه عمومي از اين گويندة بزرگ و گفته هاي مهيج او برگردانيده شد و آن برانگيختگي ارجداري كه در سرها پديد آمده بود خاموش گرديد.

     

    آري اينگونه فروزشهاي سودمند بايستي از ميان رود!


    آقاي عدل ، يك نگاه از پشت شيشه ها بدرون كتابخانه هاي طهران بيفكنيد و ببينيد بچه نامهايي برخواهيد خورد : ديوان لسان الغيب ، ديوان سوزني سمرقندي ، ديوان سعدي ، ديوان انوري ، ديوان يغما ، ديوان قاآني ، خمسة نظامي ، ديوان حافظ[1] ، گلستان بغلي ، شرح احوال عبيد زاكاني ، اشعار شبلي ، كرامات بايزيد ، مناجات خواجه نصير ، اسرارالتوحيد ، شرح حال جنيد و هزارها اينگونه نوشته ها.

    آيا شرم آور نيست كه اجزاء متشكلة فرهنگ (كلتور) يك ملت اينها باشد؟ آيا جاي دلسوزي نيست كه جوانان پس از تلف ساختن عمر و فرسودن مغز تنها سرمايه شان يك مشت از اين بدآموزيهاي عصور تاريكي و قرون وسطا گردد؟!

    پس با توجه باين نكات از عنواني كه براي گفتار خود برگزيده ايد انتظار بهتري نبايد داشت.

    اگر مقصودتان اينست كه اكنون كميسيوني برپا كنند و آنچه داريم بسنجش گذارند ، چنانچه در آن كميسيون فرضي ترازويي براي تشخيص نيك و بد بكار نبرند سالها بدرازا خواهد كشيد و نتيجه اي بدست نخواهد آمد. و اگر ترازوي سود و زيان توده را با شرايطي كه گفتم بكار برند نتيجه جز آنچه ما مي گوييم نيست.

    آقاي عدل ، در آغاز گفتار پس از آنكه گواهي ميدهند كه زبوني و بدبختي ما زادة بدآموزيهاي شاعران و پيشروان كيشها است مي گويند :

    ولي اعمال بد و بي روية شاعران نبايد عظمت و بزرگي گويندگان و نويسندگان بااخلاق و بااراده را نيز محو و نابود سازد. مي گويم شما مانند بسياري زير تأثير هياهو واقع شده ايد براي اينكه از اين تأثير انديشه تان آزاد شود نخست مي پرسم بزرگ كيست و بزرگي چيست؟ در نظر كوته بينان داشتن نام دراز و لقب مطنطن از قبيل زنبيل الدوله ، خيك السلطنه و و و يا سرشناختگي ميان مردم هرچند چون برادر حاتم طايي ببدي باشد يا داشتن ثروت بسيار اگر هم از راه غارت ديگران فراهم شده يا پايگاه بلند اداري اگر هم با حقه بازي و تشبث بآن رسيده و مانند اينها از نش

    نویسنده : رضا فرهيزش بازدید : 106 تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1391 ساعت: 21:49
    برچسب‌ها :